چهار سکانس!
سکانس اول:
خورشید تکیه داده است به تو. او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی! یک تکیه گاه باوقار و چند صدم ثانیه ای! البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم می گفت که تکیه گاه همیشگی اش هستی! مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من!
سکانس دوم:
هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطره هایمان چقدر سنگین شده است!؟ این سنگینی هم خوب است و هم بد. خوب است چون نشان می دهد من و تو چه قدر با هم خاطره داریم - تو خالق خوب ها هستی و من پدیدآورنده بدها ( نگو نه! خودم خوب می دانم!) - و اما بدی این سنگینی وجود حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام.حسی که روز به روز دارد بیش تر ریشه می دواند در سلول های بدنم... وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر در دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان مرا باران زده کند شدید.
سکانس سوم:
دارم در هوای تهران قدم می زنم. با درخت ها هم نفس شده ام. سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت کمی هوای بهاری همراه با طعم آواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم - مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند... قبول نداری؟! ببین؟! درخت ها هم ریه دارند من و آنها قبول داریم- من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم. چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت آمیز تو تکراری شده!
سکانس چهارم:
ببین؟! من خیلی خسته شده ام! من خستگی ترافیک. بی مهری دیگران. مشکلات زندگی و ... همه و همه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از حس تنهایی که از نبود تو به وجود می آید برایم غیر قابل تحمل است. چرا دوباره سکوت می کنی؟! من دیگر از سکوت بدم می آید؟! من دیگر... چیزی نگویم بهتر است.
بی سکانس میرم سر اصل مطلب:
تازه مثل اینکه داره هوا یه جورایی میشه... ما هم که عین این سه نقطه ها
افتادیم تو خونه. نیس همش مریضیییییییییییییییییییم![]()
فکر کنم دیگه هفته ای دوبار آپ کنم یه روزش که حتمی دوشنبه صبح هاس سر کلاس کامپیوتر وقت زیاد میارم و آپ می کنم پس دیگه همگی نق و نوقاتون و بزارین کنار.... باشه عزیزانم؟![]()
تا دوشنبه بابای![]()
