ـ خدایا به امید تو.....
ـ حال می کنم این جوری شروع کنم... قشنگه مگه نه؟
من یکی که اینجوری خیلی آروم میشم. ایشالله همیشه همینطورم باشه.
خیلی خوب شدم... خیلی. دیگه نا امیدی و این حرفا تموم شده. هر کاری که بتونم دارم میکنم چون حسابی داغون شده بودم... چند تا از دوستامم که فوق العادن.
ـ سه روز پیش یه کار بدی کردم... یعنی تو این ۲ هفته ۲ تا کار خیلی بد کردم که داغونم کرد. خیلییییییییییییییییییی
به حدی که این آخریه آرزوی مرگم کردم اما.... نشد که بشه. نمی دونم اومدم اینجا بلکه آروم شم اینجوری یه جورایی خالی میشم. کاشکی کسی منو نمیشناخت و ندیده بود تا هر چی دلم می خواست می گفتم اما... یه ذره پکرم. چه میشه کرد. خودم کردم............ اه![]()
ـ این روزا همه حرف از انتخابات و این جور چیزاس.... ما دیگه حرف نزنیم بهتره. دیگه وبم سیاسی نشه اما از قبل که شده. بیرون تو دانشگاه و ... همه میدوننن چه کاره ایم و کدوم طرفی بیخیال وبلاگ
همه میدونن دیگه..... وبلاگ داد میزنه
ـ شیرین کجایی؟ نیستی چرا؟ کارت دارما![]()
ـ زوده ولی اینو میگ محمد خان بی معرفت تویی که رفتی می دونم دیگه نمیایی وب من اما من اینجا جلو جلو تولدت و تبریک میگم. ۱۶ خرداد ۶۸ یه محم خانی به دنیا اومد. شرمنده دیگه ساعتشو نمیدونم. برات بهترین ها رو آرزو می کنم. (الان گفتم شاید تا اون موقع آپ نکردم)
تولد تولد تولدت مبارک![]()
ـ مامانیم کجایی؟ این روزا خیلی بهت احتیاج دارم... (خیلی خیلی دوست دارم)
یا حق
