یکی از اساسی ترین توهم های آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد،
به همين سبب از تجربه ي عشقعاجز است.
هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست،
بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
ما با عاشقاني رو به روييم كه از عشق تهي اند.
والدين تظاهر مي كنند كه
فرزندانشان را دوست دارند،
همسران تظاهر مي كنند....
تظاهر و تظاهر.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند،
بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
عشق برترين هنر زندگي ست،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
بايد براي كشف آن، زحمت كشيد،
بايد به زرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزيدن مهارت نيست،
بلكه امكاني بالقوه در همگان است،
به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه
انسانيت حقيقي زاده مي شود.
ما هنوز پيش از آن واقعع ي عظيم زندگي مي كنيم.
آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز رخ نداده است.
منبع: عشق پرنده آزاد و رها....اوشو
مترجم: مسيحا برزگر
