تبليغاتX
JavaScript Codes آزاد و رها

azad0raha

لیلا

azad0raha

http://azad0raha.blogfa.com

آزاد و رها

آزاد و رها - 24 ساعت آخر زندگی

آزاد و رها

خدایا به امید تو
نه به امید خلق روزگار

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آزاد و رها

آزاد و رها
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
24 ساعت آخر زندگی
 

نمی خواستی به این زودی آپ کنم اما یه اتفاقی افتاد تا آپ کردم. 

بيشتر وقتا حس ميكنم ۲۴ ساعت براي يك شبانه روز كمه ، بايد سهم من از ۲۴ ساعت كش بياد تا من به كارام برسم و در ضمن خوب هم بخوابم .روز آخر هم باید کش بیاد . تصورم از اون روز يك روز يكشنبه اس . كه شنبه سبكباري رو گذرونده باشم . دوست دارم اين روز خاص یک روز قشنگ پاييزي باشه ، آفتاب زود غروب كنه و بتونم موقع برگشت به خونه پايين رفتن خورشيد رو حسابي ببينم .

۱ - يك قرص ك ل و ن ا ز پ ا م می خورم و يك خواب عميقه عميق بدون بودن هيچ جنبنده و تنابنده اي حتی توی خواب.

 ۲ - براي آخرين بار بعد سالها مي شينم با مامان و بابا صبحونه مي خورم . براشون حرف مي زنم و  تمام بار سنگين چند ساله رو براشون تعريف مي كنم و ميخوام كه افتحار كنن كه ليلايي دارن كه اينقدر تلاش كرد و شايد خيلي جاها موفق نبود .

۳ - براي خواهرام و برادر عزيزتر از جانم مي نويسم . براي خواهرم فقط يك جمله مي نويسم و تمام پسوردامو براش مي نويسم و براي برادرم به خاطر حرف نزدن چندين ساله يك عالمه مي نويسم و همه رو دستش مي سپارم و ....

۴ -  با دسته گل رز آبی ...

۵ - ميرم به ديدن اون دوستي كه خيلي بهش بد كردم و چنان بدون آدرس و نشون و تلفن ازش بريدم كه فكر نمي كنم عذاب وجدانش هيچ وقت راحتم بذاره .

۶ - دوست ندارم براي دوستای خيلي خوبم چيزي بنويسم و بهتره که هیچ وقت خاطره اي از روز آخر براشون نمونه . فقط يك اس ام اس كه به هر کدوم بر مبنای نوع رابطه . یکی بهترین دوست دنیاس ، یکی مهربون ترین دوست دنیا ، یک عاقل ترین و ... یک پست مخصوص دوستای هر وبلاگ.

۷ - همه دفتر يادداشت ها و خاطره ها رو ميذارم تو يك جعبه و صندوق اماناتم توي بانك و كليدش به ضميمه نامه خواهر جان . بدون هيچ وقت تلف كردني پيش به سوي يك تپه که پایینش یک دره عمیق باشه . چشمامو مي بندم و سعي مي كنم تا قبل از غروب فقط و فقط از آرامش اون لحظه استفاده كنم و راضي باشم از اين همه روزايي كه گذروندم. دم غروب چشمامو باز مي كنم و براي آخرين بار پايين رفتن خورشيد رو نگاه مي كنم و بعدشم قدم میزنم با چشمای بسته تا ته دره عمیق قشنگ.

 

پ ن ۱ : واضحه قبل اینکه خودش بیاد دارم میرم به استقبالش ؟!! 

پ ن ۲ : به محض اینکه بشنوم دارم می میرم ، میرم پیش دکترم و یک برنامه خوب برای همون یک روز زندگی میذارم و سعی می کنم آشفته نشم . به هیچکی هم نمیگم موضوع  از چه قراره چون دلم نمیخواد اشک کسی رو ببینم .

 

پایان عمرم      

تمام

 

یا حق  

 

پ.ن (چهارشنبه ۱۶ بهمن):

صادق عزیز در اسخ به پستم چنین گفت:

http://elahe_sadegh.persianblog.ir/

مرسی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت توسط لیلا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا