تبليغاتX
JavaScript Codes آزاد و رها

azad0raha

لیلا

azad0raha

http://azad0raha.blogfa.com

آزاد و رها

آزاد و رها

آزاد و رها

تو در این عشق
بهینه رفتار کردی
ولی من
از همه چیزی گذشتم!
...
برچسب سبز رنگ انرژی
مبارک قلبت باشد!!! آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آزاد و رها

آزاد و رها
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
ببینم تا حالا برای برات پیش اومده...

 

* موقعیتی برات پیش اومده که بخوای ... یه داد بلند خیلی بلند بزنی ولی نتونی داد بلندی که همه صدات رو بشنون ... شاید هم ... شاید هم تنوستی باشی فریاد کنی ولی  نشنیده باشنت تا حالا شده به یکی اعتماد کنی... حرفش رو گوش کنی ... به اون ارزش بدی و به روش بخندی و محبتی بهش بکنی که شاید لایق نبوده و اون در جواب محبتت درست اون لحظه ای که باید کنارت باشه با بی رحمی ازت دور بشه و در کمال راحتی  بگه: لطفا پیش من نیا شده ...من با یکی دیگه راحترم ...خب دیگه من تو تا ایجا با هم بودیم ولی دیگه کافیه عزیزم ...

تو این لحظه چیکار کردی ... بگو چی کار کردی منم بکنم ... منم دلم پر شده کمک کن تا بخاطر این مشکل متلاشی نشدم بگو من باید چی کار کنم ... با اون کسی که تمام غرور من رو شکست چیکار کنم من با خودم چی کنم... خودم که بهش اعتماد کردم چی کنم ...بگو ...

اصلا...اصلا..ببینم مگه میتونم کاری بکنم جز این که بگم برو که تو لایق من نبودی.

 

* امروز صبح سر کلاس کامپیوتر نشد بیام.... چون تمرین نداشتم زود جیم شدم و رفتم حالا اومدم بنویسم. هیچی نخونده امتحانو بیست شدم. اونم کامپیوتر و تشریحی رو. حال می کنی؟ این امتحانم خیلی باحال بود همش و از روی جزوه نوشتم.

 

*نمی دونم تا ۱۳ آبان چهارشنبه زندم یا نه که برم... اگه رفتم میام میگم حتما

 

* واااااااااااااااااااااای به آخر رسیدم. تو رو خدا واسم دعا کنید. تو بد مخمصه ای گیر افتادم. دارم نابود میشم. در حد انفجار

* سه شنبه ۱۲/۸ ساعت ۱۲: دیشب تا پای مرگ رفتم... دست و پاها شل و رو به موت. آروم و قرار نداشتم ۴ تا قرص خوردم. نمی دونم چمه. استرس و دلشوره. با هر صدایی قلبم می ایستاد. واقعا خرابم

 * توفان شن

             توفان بی پایان

             چه خاک سپاری با شکوهی

برای زمین

  برای زمان!!!

 

میسپارمتون به خدا

یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط لیلا |
دیگه همینجوری...
 

چهار سکانس!

سکانس اول:

خورشید تکیه داده است به تو. او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی! یک تکیه گاه باوقار و چند صدم ثانیه ای! البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم می گفت که تکیه گاه همیشگی اش هستی! مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من!

سکانس دوم:

هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطره هایمان چقدر سنگین شده است!؟ این سنگینی هم خوب است و هم بد. خوب است چون نشان می دهد من و تو چه قدر با هم خاطره داریم - تو خالق خوب ها هستی و من پدیدآورنده بدها ( نگو نه! خودم خوب می دانم!) - و اما بدی این سنگینی وجود حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام.حسی که روز به روز دارد بیش تر ریشه می دواند در سلول های بدنم... وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر در دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان مرا باران زده کند شدید.

سکانس سوم:

دارم در هوای تهران قدم می زنم. با درخت ها هم نفس شده ام. سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت کمی هوای بهاری همراه با طعم آواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم - مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند... قبول نداری؟! ببین؟! درخت ها هم ریه دارند من و آنها قبول داریم- من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم. چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت آمیز تو تکراری شده!

سکانس چهارم:

ببین؟! من خیلی خسته شده ام! من خستگی ترافیک. بی مهری دیگران. مشکلات زندگی و ... همه و همه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از حس تنهایی که از نبود تو به وجود می آید برایم غیر قابل تحمل است. چرا دوباره سکوت می کنی؟! من دیگر از سکوت بدم می آید؟! من دیگر... چیزی نگویم بهتر است.

 

بی سکانس میرم سر اصل مطلب:

تازه مثل اینکه داره هوا یه جورایی میشه... ما هم که عین این سه نقطه ها افتادیم تو خونه. نیس همش مریضیییییییییییییییییییم

فکر کنم دیگه هفته ای دوبار آپ کنم یه روزش که حتمی دوشنبه صبح هاس سر کلاس کامپیوتر وقت زیاد میارم و آپ می کنم پس دیگه همگی نق و نوقاتون و بزارین کنار.... باشه عزیزانم؟

تا دوشنبه بابای

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط لیلا |
سر کلاس...
 ای وااااااااااااااااااااااااااای

سلام دوستای خودم.... بابا همین جام. اینقدر نگرانم نشین. هنوز زندم و نشده خیلی ها رو از نبودنم خوشحال کنم

الان سر کلاس کامپیوترم دارم آپ می کنم.

این آپمم مثل دفعات قبل برای اعلالم حضوره... چون سر کلاسم. شب رفتم خونه آپ می کنم اما قول نمی دم که حتما همین امروز این کار و بکنم.

چرا همه اینجوری شدن؟؟؟

چرا دوستا باید اینجوری باشن؟؟؟

چرا تا یکی نره به یکی سر بزنه یکی دیگه نمیره؟؟؟

چرا اگه من یادی از کسی نکنم کسی نمی کنه؟؟؟

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟

همینه دنیا... همینه

 

امتحان دارم الان.... میرم و میام.

تا بعد

یا حق

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت توسط لیلا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا