خدایا به امید تو....
خیلی وقته آپ نکردم و یه سری حرفایی داشتم که نوشتم بزنم اما همهشو ریختم دور تا حالا که این موضوعات داغ بگم.
ـ نمیدونم این روزا میشه زندگی کرد یا نه؟؟؟
این مملکت که ما داریم؟؟؟
این زندگی ما؟؟؟
از بعد این انتخاباته... همه چی بهم ریخته، یعنی خوبم که بهم ریخته اما ...
همه حرف از سیاست و این حرفا می زنم، یکم خسته کننده شده نه؟
این انتخاباتی که دروغ بود. مردم و خر گیر آوردن دور از جون شما...
از همون جمعه که روز رای گیری بود و آقای موسوی تو بی بی سی اعلام کرد من فردا رئیس جمهورم و اگه نباشم تقلب شده و بریزید تو خیایبونا شروع شده. همون فرداش یعنی شنبه منم که سر درد می کرد رفتم چون ما ها رو خر فرض کرده بودن با این دروغشون. حول و حوش ۱۲ بود که رسیدم میدون ولیعصر همین جوری که داشتم میرفتم سمت زرتشت(ستاد انتخاباتی آقای موسوی) این یگان ویژه ای ها شروع کردن به زدن مردم. درصورتی که اون موقع تو میدون ولیعصر هنوز خبری نشده بود و همه خبرا تو میدون فاطمی بود. منم یه جورایی خودمو رسوندم دیدم مردم تو فلسطینن و دارن اعتراض می کنن. منم بهشون اضافه شدم. شنبه من اینجوری شروع شد. بعدش همش با اون گروه بود تا رسیدیم بلوار کشاورز و میدون فاطمی و وزارت کشور و... خدا می دونه که چه بلاهایی سرم نیومد. چون جلو بودم با دوستام. اون گاردیا که با باتومشون پدر منو درد آودن که هنوزم دارم درد میکشم. تهران عین فلسطین شده بود. وااااااااااااااااااااااااای .خدا می دونه این گازای اشک آور چه ها که با من نکرد.... چشام داغون شده. هر روز داره چشام بدتر میشه. همین امروز و دیروز به خاطر اینکه حالم بد بود نرفتم. یعنی نزاشتن اگه دسته من بود میرفتم.
اگه میشد لحظه به لحظه شو تعریف می کردم اما نمیشه.
یکشنبه هم که اون آقا سخنرانی داشت (نمی خوام تو وبم بهشون توهین کنم وگرنه داشتم براش) من دانشگاه تهران بودم. اونجا ما تحصن کرده بودم. خوب کردیم نزاشتیم آروم بگیرم. دیگه اینو نمیگم که چه جوری بود تا ۸ ۹ اونجا بودم اما چون حالم بد شد زود رفتم.
ـ نمی دونم تو چه جوری فکر می کنی اما این مملکت شده که ما داریم؟ همه چی نامشروع.
(داداش من یه جور از مملکتش دفاع کرد منم که عددی نیستم یه جور... البته یه جورایی بعضی کارای ما هم بد بودکه به روی خودمونم نمیوردیم)
یکی می گه باید بریم و تحصن کنیم تا به اونا بفهمونیم.
یکی می گه برای چی باید اینکارا رو بکنیم؟ مگه از جونت سیر شدی.
یکی می گه .....
هر کی یه چیز می گه............... تو چی می گی؟
فقط میگم به امید موفقیت و سربلندی ایران![]()
یا حق![]()
ـ خدایا به امید تو.....
ـ حال می کنم این جوری شروع کنم... قشنگه مگه نه؟
من یکی که اینجوری خیلی آروم میشم. ایشالله همیشه همینطورم باشه.
خیلی خوب شدم... خیلی. دیگه نا امیدی و این حرفا تموم شده. هر کاری که بتونم دارم میکنم چون حسابی داغون شده بودم... چند تا از دوستامم که فوق العادن.
ـ سه روز پیش یه کار بدی کردم... یعنی تو این ۲ هفته ۲ تا کار خیلی بد کردم که داغونم کرد. خیلییییییییییییییییییی
به حدی که این آخریه آرزوی مرگم کردم اما.... نشد که بشه. نمی دونم اومدم اینجا بلکه آروم شم اینجوری یه جورایی خالی میشم. کاشکی کسی منو نمیشناخت و ندیده بود تا هر چی دلم می خواست می گفتم اما... یه ذره پکرم. چه میشه کرد. خودم کردم............ اه![]()
ـ این روزا همه حرف از انتخابات و این جور چیزاس.... ما دیگه حرف نزنیم بهتره. دیگه وبم سیاسی نشه اما از قبل که شده. بیرون تو دانشگاه و ... همه میدوننن چه کاره ایم و کدوم طرفی بیخیال وبلاگ
همه میدونن دیگه..... وبلاگ داد میزنه
ـ شیرین کجایی؟ نیستی چرا؟ کارت دارما![]()
ـ زوده ولی اینو میگ محمد خان بی معرفت تویی که رفتی می دونم دیگه نمیایی وب من اما من اینجا جلو جلو تولدت و تبریک میگم. ۱۶ خرداد ۶۸ یه محم خانی به دنیا اومد. شرمنده دیگه ساعتشو نمیدونم. برات بهترین ها رو آرزو می کنم. (الان گفتم شاید تا اون موقع آپ نکردم)
تولد تولد تولدت مبارک![]()
ـ مامانیم کجایی؟ این روزا خیلی بهت احتیاج دارم... (خیلی خیلی دوست دارم)
یا حق
