تبليغاتX
JavaScript Codes آزاد و رها

azad0raha

لیلا

azad0raha

http://azad0raha.blogfa.com

آزاد و رها

آزاد و رها

آزاد و رها

خدایا به امید تو
نه به امید خلق روزگار

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آزاد و رها

آزاد و رها
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
پایان 87


_ 87 هم داره تموم میشه با همه خوب و بدیهاش. یه جورایی امسال واسم لذت بخش بود و یه جورایی... عذابهای زیادی کشیدم و شادی های زیادی هم کردم.
از فروردین تا تیر ماه که واسه کنکور درس خوندم، خدا رو شکر قبولم شدم. درسته رشته ام رو دوست ندارم اما می تونم تحملش کنم و باهاش کنار بیام.

از بعد کنکورم یه جورایی دارم تنها زندگی می کنم،تنهای تنها که نه اما... چون پیش مامان و بابا نیستم این حس باهامه. درسته هفته ای یکی دوبار میرم پیششون اما یه کمبودی و حس میکنم، اینکه یکی نیست که همه جوره حمایتم کنه تو هر زمینه ای یا... بگذریم. اینجوری زودتر بزرگ میشم،نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ امسال با یه سری دوستای جدید آشنا شدم که واسم خیلی عزیز و دوست داشتنی اند، بهم خیلی کمک کردن... هیچ وقت خوبیهاشون و یادم نمیره. هم دوستای مجازی که واقعی شدن هم اونایی که دوست ندارن واقعی بشن، قابل توجه............... اونایی که اذیتم کردن و خدا بخشتشون، اگه منم اذیت کردمشون منو ببخشید.

_ دو سال پیش 16 ساعت قبل سال تحویل حدود ساعت 12 ظهر مامان بزرگم فوت کرد (خدا رحمتش کنه) خیلی عزیز بود واسه هممون. چون نزدیک به سال تحویل هستیم خواستم اینجا یادی ازش بکنم.

_ توی نت بعضی از دوستام از خوبی خواهر یا برادرشون میگن. من چی بگم؟؟؟ منم دوسشون دارم اما... خواهرم 4 سال ازم بزرگتره اما عین بچه های راهنمایی... همش خود شیرینی میکنه و خودشو واسه مامان و بابا لوس میکنه. مثلا من بچه آخرم و عزیز دردونشونم اما انگار جامون عوض شده باهم.... دلم برای خودم میسوزه. (چون میدونم میخونه دارم اینارو میگم بهش)

_ امشبم که آخرین شب چهارشنبه سال هست، به عبارتی چهارشنبه سوری. منم که جایی نرفتم و پای کامی هستم. 2 سال جرات بیرون رفتن ندارم. انشالله برای کسی اتفاق نیفته.

_خیلی دوت داشتم جمعه قبل از سال جدید آپ کنم اما شرمنده نمیتونم... از این فرصت استفاده کردم و آپیدم... آپ بعدیم احتمالا 2 یا 3 قبل رفتنم هست.

_این پستم خیلی سر بسته بود و راجع به هرچیزی خیلی مختصر گفتم. فکر نکنم با این جور نوشتن کسی متوجه بشه اما واسه خودم خاطره میشه.

_سر سفره هفت سین و لحظه سال تحویل منو یادتون نره... از محمد، مرجان، جوانمرد، نگین، فاطمه،... همه و همه که اذیتشون کردم میخوام منو ببخشن.

_در آخر هم میگم " آغاز کسی باش که پایان تو باشد..." 




 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
.../
 

ـ هنوز شادی نکرده غم اومد سراغم... همین هفته پیش گفتم شاد و خوشحالما اما نشد که بشه... خوشی به من نمیاد اصلا.................اه

این روزگار با ما چه ها که نمیکنه... بهم میگن سخت نگیر زندگی و این حرفا اما نمیشه... به خدا نمیشه. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا دلم بدجوری گرفته... خیلی زیاد.

چرا خدا کمکم نمیکنه؟ اون که میدونه بدجور بهش احتیاج دارم چرا پشتمو خالی میکنه؟ چرا صداش می زنم جوابمو نمیده؟ باهام قهر کرده؟ یعنی اون لیلای قبل نیستم که تا صداش میزدم جواب میداد؟

 

 

ـ دیروز ۲۱ اسفند جشن رادیو جوان بود که من با بروبچ رفتیم اونجا (اونجا: منظورم تالار وزارت کشور)... صبح کلاسمو رفتم و می خواستم کلاس عصرم و بپیچونم که خودش کنسل شد. شانس آورزدم نمی رفتم حذف شده بودم دیگه. (خداروشکر). من و یکی از دوستام از ساعت ۱۱ راه افتادیم راس ۱۲ اونجا بودیم اما نزاشتن که بریم گفتند جشن ۳ هست شما ۲ بیایین. راس میگن ما عین الافا رفتیم اونجا. نمی دونستیم تو این ۲ ساعت چیکار کنیم که رفتیم ولیعصر و گشتن... یکی نیست به ما بگه ولیعصرم گشتن داره؟؟؟ اما بهتره هیچی بود.

خلاصه ۲ در و باز کردن و هی معطلمون کردن تا ۳ که جشن شروع بشه.

تقریبا همه دوستام اودن... همه دور هم جمع شدیم. همه دست اندرکاران رادیو جوان هم بودن. جای خیلیا خالی بود. روز خیلی خوبی بود... بماند که بعضی ها حالمو گرفتن اما در کل خوب بود. آخرشم که آقای عصار اومد و اجرای زنده داشتن و مردم مفت گیر آوردن و سواستفاده کردن و هرچی خواستن گفتن بخون...

ساعت نزدیکای ۹ بود که تموم سد و زدیم بیرون... تو راه برگشت هم حسابی خوش گذشت. اینقدر حله هوله خوردم که هنوزم که هنوزه دارم می ترکم.

نزدیکای ۱۱ بود که رسیدم خونه و ولو شدم رو تخت.

امروزم که دپرس و بیحال مثل روزای قبل... تو این هفته همش گرفته بودم به غیر از دیروز.

 

 

پ.ن ۱: تو این مدت حس آپ کردن نداشتم دیدم داره دیر میشه دیگه یه حرکتی کردم.

پ.ن ۲: قابل توجه بعضی ها اون پست قبلیم دیلیل نداره واسه شخص خاصی باشه... مگه بده حرف یه دل باشه با معبودش؟ باید مگه بنویسم واسه کی؟

پ.ن ۳: مامان و بابی عزیزم دوستتون دارم به خدا... خیلی بهتون بد کردم... منو ببخشید. (بابام هم که دوشنبه رفت نمایشگاهش تو ترکیه... احتمالا امسا هم سال تحویل بابام پیشم نیست)

پ.ن ۴:پیشاپیش سال جدید و بهتون تبریک میگم... نمیدونم کی آپ کنم. واسم دعا کینین........... انشالله امسال سال خوبی برای هممون باشه.

پ.ن ۵: به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد... یادش بخیر ۲۹/۱۱ روز سه شنبه (نقد کتاب)

پ.ن ۶: آخه دختر خوب من تا بعد عید چه جوری صبر کنم؟؟؟ قبل از عید کارت دارم واجبه به خدا

پ.ن ۷: هنوز خودمو واسه سال جدی آماده نکردم... به هرکی بدی کردم حلالم کنه تو رو خدا.

پ.ن ۸: حرف کم آوردم دیگه مخم کار نمیکنه (انگار قبلش خیلی کار می کرد)...

پ.ن ۹: توجه کردی تو ایستگاه مترو آهنگ وبلاگ منه؟؟؟ (اول آهنگ فیلم مجتون لیلی بود بعد شد آهنگ وبلاگ من... چقدر قشنگ صاحب شدم)

پ.ن 10: مرجان جون تولدت مبارک... بهترین ها رو برات آرزو میکنم.

پ.ن 11: دلم بری لیلای خودم تنگ شده.................. یه عالمه.

 

همین و بس

یا حق

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
دل نوشته

 

دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی.

دلم را بردی.چه خوب کردی! زودتر از زود دیوانه ام کن.این تنها خانه کوچیک دل را، پیش تر از پیش ویرانه تر کن! خوابم را ببر. بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پازنان، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو، نمانم. فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش، مرا بی تاب طلب دیدارت کند. امان بده!

بگذار همه این رنگ ها که به جان زمین می پاشی، عطر بنفش ها و زردها سفیدهای یاس، مستم کنند. گیج و منگم کنند. زمینم بزنند و باز برخیزم و بیفتم. بگذار همین گونه، کج و مج راه بروم ولی ذکر نامت به زیر زبانم شکوفه کند.

نمی خوام هوش را، بدون عطر حضور تو. نمی خواهم دیکته بی غلط را، بی آن که نام تو بر سر سطر نباشد. بگذار خط بخورم، اما به ذست تو. بگذار بشکفم به فرمان تو! این قامت راست، بی یاد تو، کج است و این کج به نام تو، راست می رود.

نمیخوام شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی. نمی خواهم نثری را، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی. نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و ایانش تو نباشی. می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی.

دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی.

این دل نوشته ها برای توست گفته باشم! همه چشم هایی که هم اینک مرا می خوانندند شاهدند! قلمی که با آن می نویسم. جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شوند کلمه می شود. کلماتی که  خط می شوند، رنگ می گیرند، معنا می شوند. کلماتی که پیوسته به هم، به نام تو، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط می دانند که این دل نوشته ها، فقط برای توست.

ساعت مرا می شنود. این سکوت شبانه، مرا بارها بی حجاب، با تو دیده و دم نزده! حال، در برابر موجوداتی که نمی بینمشان و تو آن ها را می بینی، می گویم: همه این وسوسه ها کار توست. من چیزی نبودم. نقطه ای در عدم تاریک. تو مرا هست کردی، جان دادی و این گونه دل از من بردی! باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی. تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی، که دوستت دارم و این دل نوشته را تو می نویسی و می خوانی و از برای توست.

دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی.

 

پ.ن: خیلی خوشحالم و شاد بابت همه چیز.

پ.ن: دلم می خواد................

پ.ن: اینم واسه شیرین جون که یه ندا میخواست از من.........................حالا خوب شد؟

(شیرین هیچ ربطی به پستم نداره. گفته باشم)

{آخه دختر چه جوری باهات بحرفم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کار دارمت. لطفا بیا}

 

پ.ن: من الان کارت دارم تا بعد عید چیکار کنم؟ (یه جوری کمکم کن...باشه؟)

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
.../
 

سلام سلام سلام

من زندم خیلی خوشحال نشین. یه کم کار دارم که دیر میام و دیر به دیر سر میزنم. اصلا نمی خوام کلاس بزارما اما به خدا نمی شه. الانم فقط یه آپ کردم که بگم زندم.

وای وای وای.......................... دیگه الاف نیستم. خیلی خوشحالم. یه جورایی سر خودمو گرم کردم. آدم شدم. نه؟

دیروز رفتم بیمارستان آتیه دیدن مامان بزرگم باورم نمیشه مامانیم که اول سی سی یو بود بعدش برنش آی سی یو و همه قطع امید کرده بودن حالا اومده تو بخش. این روز سومه که تو بخش و امروز مرخص میشه................. باید هورااااااااااااااااااا بکشم. دیروز از شدت ذوق گریم گرفت. خدایا شکرت. خیلی بزرگی. واسه این خوشحالی از همون جا دوون دوون با آشنایان پریدیم تو میلاد نور واسه گشتن و عشق و حال. حسابی دیروز خرید کردم.

واحدام هم خدا رو شکر جور شد.

این پستم همش مثل پ.ن شد واسم. همش کوتاه و مختصر. زود میام این دفعه. خیلی زود. الان وقتشو ندارم اما شاید تا شنبه آپ کردم. این فقط واسه اطلاع رسانی بود که من زندم.

 

همین و بس

 

یا حق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا