* موقعیتی برات پیش اومده که بخوای ... یه داد بلند خیلی بلند بزنی ولی نتونی داد بلندی که همه صدات رو بشنون ... شاید هم ... شاید هم تنوستی باشی فریاد کنی ولی نشنیده باشنت تا حالا شده به یکی اعتماد کنی... حرفش رو گوش کنی ... به اون ارزش بدی و به روش بخندی و محبتی بهش بکنی که شاید لایق نبوده و اون در جواب محبتت درست اون لحظه ای که باید کنارت باشه با بی رحمی ازت دور بشه و در کمال راحتی بگه: لطفا پیش من نیا شده ...من با یکی دیگه راحترم ...خب دیگه من تو تا ایجا با هم بودیم ولی دیگه کافیه عزیزم ...
تو این لحظه چیکار کردی ... بگو چی کار کردی منم بکنم ... منم دلم پر شده کمک کن تا بخاطر این مشکل متلاشی نشدم بگو من باید چی کار کنم ... با اون کسی که تمام غرور من رو شکست چیکار کنم من با خودم چی کنم... خودم که بهش اعتماد کردم چی کنم ...بگو ...
اصلا...اصلا..ببینم مگه میتونم کاری بکنم جز این که بگم برو که تو لایق من نبودی.
* امروز صبح سر کلاس کامپیوتر نشد بیام.... چون تمرین نداشتم زود جیم شدم و رفتم حالا اومدم بنویسم. هیچی نخونده امتحانو بیست شدم. اونم کامپیوتر و تشریحی رو. حال می کنی؟ این امتحانم خیلی باحال بود همش و از روی جزوه نوشتم.
*نمی دونم تا ۱۳ آبان چهارشنبه زندم یا نه که برم... اگه رفتم میام میگم حتما![]()
* واااااااااااااااااااااای به آخر رسیدم. تو رو خدا واسم دعا کنید. تو بد مخمصه ای گیر افتادم. دارم نابود میشم. در حد انفجار![]()
* سه شنبه ۱۲/۸ ساعت ۱۲: دیشب تا پای مرگ رفتم... دست و پاها شل و رو به موت. آروم و قرار نداشتم ۴ تا قرص خوردم. نمی دونم چمه. استرس و دلشوره. با هر صدایی قلبم می ایستاد. واقعا خرابم![]()
میسپارمتون به خدا
یا حق
چهار سکانس!
سکانس اول:
خورشید تکیه داده است به تو. او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی! یک تکیه گاه باوقار و چند صدم ثانیه ای! البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم می گفت که تکیه گاه همیشگی اش هستی! مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من!
سکانس دوم:
هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطره هایمان چقدر سنگین شده است!؟ این سنگینی هم خوب است و هم بد. خوب است چون نشان می دهد من و تو چه قدر با هم خاطره داریم - تو خالق خوب ها هستی و من پدیدآورنده بدها ( نگو نه! خودم خوب می دانم!) - و اما بدی این سنگینی وجود حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام.حسی که روز به روز دارد بیش تر ریشه می دواند در سلول های بدنم... وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر در دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان مرا باران زده کند شدید.
سکانس سوم:
دارم در هوای تهران قدم می زنم. با درخت ها هم نفس شده ام. سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت کمی هوای بهاری همراه با طعم آواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم - مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند... قبول نداری؟! ببین؟! درخت ها هم ریه دارند من و آنها قبول داریم- من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم. چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت آمیز تو تکراری شده!
سکانس چهارم:
ببین؟! من خیلی خسته شده ام! من خستگی ترافیک. بی مهری دیگران. مشکلات زندگی و ... همه و همه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از حس تنهایی که از نبود تو به وجود می آید برایم غیر قابل تحمل است. چرا دوباره سکوت می کنی؟! من دیگر از سکوت بدم می آید؟! من دیگر... چیزی نگویم بهتر است.
بی سکانس میرم سر اصل مطلب:
تازه مثل اینکه داره هوا یه جورایی میشه... ما هم که عین این سه نقطه ها
افتادیم تو خونه. نیس همش مریضیییییییییییییییییییم![]()
فکر کنم دیگه هفته ای دوبار آپ کنم یه روزش که حتمی دوشنبه صبح هاس سر کلاس کامپیوتر وقت زیاد میارم و آپ می کنم پس دیگه همگی نق و نوقاتون و بزارین کنار.... باشه عزیزانم؟![]()
تا دوشنبه بابای![]()
سلام دوستای خودم.... بابا همین جام. اینقدر نگرانم نشین. هنوز زندم و نشده خیلی ها رو از نبودنم خوشحال کنم![]()
الان سر کلاس کامپیوترم دارم آپ می کنم.
این آپمم مثل دفعات قبل برای اعلالم حضوره... چون سر کلاسم. شب رفتم خونه آپ می کنم اما قول نمی دم که حتما همین امروز این کار و بکنم.
چرا همه اینجوری شدن؟؟؟![]()
چرا دوستا باید اینجوری باشن؟؟؟![]()
چرا تا یکی نره به یکی سر بزنه یکی دیگه نمیره؟؟؟![]()
چرا اگه من یادی از کسی نکنم کسی نمی کنه؟؟؟![]()
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟![]()
![]()
![]()
همینه دنیا... همینه
امتحان دارم الان.... میرم و میام.
تا بعد
یا حق![]()
من دوست دارم داستان هایم را سطر به سطر بنویسم.
شبیه سطرهای شعر.
این جوری احساس می کنم شاعر شده ام!
بعد، وقتی یک سطر عادی را خلق می کنم،
برایم می شود زیباترین اثر دنیا!
مثل همین نوشته هایی که دارند روبه روی چشم های تو عرض اندام می کنند!
من عاشق شعر هستم!
در بین تمام شعرهای دنیا، یک بیت شعر را همیشه تکرار می کنم با خودم.
منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و چشم های تو!
همان بیتی که شده ورد زبان من و سکوت مهربان و شرجی تو!
منظورم "دوستت دارم" است!
هر بار که این جمله را تکرار می کنم، تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی!
من جوان می شوم، جوان تر از آفتاب!
و تو
زیبا می شوی، زیباتر از همیشه!
می بینی؟! چه قدر سطر به سطر نویسی خوب است؟!
این هم یک داستان بکر:
یکی بود یکی نبود. من بودم و تو. ما بودیم و یک جمله زندگی ساز.
دوستت دارم!
پ.ن ۱: بابا دوستان منو رو سیاه کردن.... میسی از همگی.
به خدا زندم... اما به خاطر یه سری درگیری نشد بیام. الانم تقریبا بعد از 14 روزه اومدم.
پ.ن ۲: یکی بهم گفت دیگه در مورد این درگیری ها و .... حرف نزنم.
دارم سعی خودمو می کنم که هیچی نگم... پس هیچ
پ.ن ۳: خوب من برم دیگه.... مواظب خودت باش دوست جونم
یا حق
سلام بر و بچ عزیز.
فقط اومدم زود یه خبر بدم که و برم. ایشالله بعد روز قدس مفصل آپ می کنم.
مسیرهای راهپیمایی سبزها (روز قدس):
مسیر شماره 1: مسجد امام حسین (ع) میدان امام حسین، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 2: مسجد جامع ابوذر، میدان ابوذر، خیابان ابوذر، خیابان شهید برادران حسنی (قلعه مرغی)، خیابان قزوین، خیابان کارگر، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 3: مسجد دارالسلام، میدان منیریه، خیابان ولیعصر (عج)، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 4: مسجد امام زمان (عج)، خیابان آزادی، تقاطع خیابان بهبودی، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 5: مسجد حضرت ابوالفضل (ع)، میدان توحید، خیابان توحید، خیابان آزادی، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 6: مسجد نور، میدان جهاد، خیابان دکتر فاطمی، خیابان فلسطین، بلوار کشاورز، دانشگاه تهران
مسیر شماره 7: مسجد الجواد (ع)، میدان هفتم تیر، خیابان کریم خان، میدان ولی عصر (عج)، بلوار کشاورز، دانشگاه تهران
اونم ساعت ۱۰ صبح
همین و همین .... اومدم هینو بگم و برم
راستی تولدتون مبارک
... اونم از نوع جلو جلوش. (ع.ض)
تا بعد
یا حق![]()
حرف اول: هشت سکانس
سکانس اول (این سکانس را با لهجه دلتنگی بخوان)
عجیب دلم برایت تنگ شده!
سکانس دوم
امروز تقریبا یک قرن است که تو را ندیده ام! من نمی دانم با این زمان های طولانی چه کار کنم؟ دارم فکر می کنم که یک قرن پیش چه قدر خوشبخت بودم. اما حالا... من هستم و هزار شالیزار فاصله.
سکانس سوم (باید هر جور شده احساس دلتنگی ام را از بین ببرم و گرنه...)
دارم فکر می کنم چه قدر خوب است اگر همیشه ـ حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه می شوم ـ جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم. تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی و هستی و خواهی بود.
سکانس چهارم
من چه قدر خوشبختم که توی زندگی ام فرشته ای مثل تو حضور دارد... یک دوست واقعی . من هر بار که رفتاهای روزانه ات را مرور می کنم ـ من همیشه به تو فکر می کنم ـ می بینم، چه قدر تو خاص هستی! خاص و دوست داشتنی.
سکانس پنجم ( لطفا این سکانس را با لهجه باران بخوان)
چرا وقتی با تو بد صحبت می کنم، با من خوب رفتار می کنی؟ این جوری من دچار عذاب وجدان می شوم. چرا همیشه سعی می کنی من خوشحال باشم، حتی وقتی که ناراحتت می کنم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دارد از نگاهم باران می بارد، برای تو، برای...
سکانس ششم ( می خواهم یک اعتراف کنم)
می دانم نیازی به اعتراف نیست. تو خودت ازهمان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من: فقط وقتی تو کنارم هستی، من خوشحال هستم. این را می گویند: عشق واقعی در یک دهکده کوچک جهانی!
سکانس هفتم (وقتی به تو فکر می کنم، شعر دست از سرم بر نمی دارد)
من مطمئنم یکی از همین روزهای خدا، فاصله هزار شالیزاری بین من و تو، می شود یک شالیزار. من قدم می گذارم در هوای سبز و می ایستم رو به روی لبخند همیشه مهربانت و می گویم: امروز 300 سال، پیش از 1388 است/ و من و تو، در یک غروب ساده و بارانی/ بی دغدغه ترافیک و.../ عاشق هم می شویم، زیبای زیبا!!!
سکانس هشتم ( خواهش می کنم این سکانس را هیچ وقت فراموش نکن، متشکرم)
هزار بار دوستت دارم!![]()
حرف دوم: روز قدس
تا الان به هر شکلی نگذاشتن که این جنبش سبز به طور کامل خودشو نشون بده اما از یه چیز فراموش کردن و اون دادن مجــــوز رســـــمی اجبـــاری برای این جنبش در روز قدس!
اینکه تقریبا ۲۰ روز دیگه قراره چه اتفا قی بیوفته ؟؟؟
تمام مسئولین این نظام رو به فکــــــر فرو برده اینکه چنــــد نفـــــــر در این راهپیمایی شرکت میکنن؟
ایـنکه چــــــــــه کســــــــانی شـرکت میکنـن؟
اینکه با چه رنـــگ لباســــــی شرکت میکنن؟
اینکه توی اون راهپیمایی قراره چه شعارهایی داده بشه ؟
یا بهتر بگم اینکه قراره صدای کدوم شعارها بیشتـــــــر باشه؟
قراره شعار مرگ بر آمریکا غالب باشه؟ یا مرگ بر دیکتاتــــــور؟
یا شعار نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی؟ یا نه شرقی نه غربی جمهوری ایـــــــرانی؟
یا مرگ بر انگلیس؟ یا مرگ بر روسیـــــــــه؟
یا شعار زندانــــــی سیاســــی آزاد باید گردد؟
یا آزادی اندیشـــــه با دیــکتاتـــــور نمیشـــه؟
و و .......
البته تعجب نکنید اگه تا ۲۰ روز دیگه این روز از تو تقویمها و ذهنها پاک بشه و همه یادشون بره که یه روزی امام یه حرفی زد و گفت جمعه آخر ماه رمضان راهپیمـــــــایی کنید!!!
یا اینکه یه موضوع جدیدی پیش بیارن که بگن راهپیمایی کنســـل بشه منتظر هر کاری باشید تا این راهپیمایی انجام نشه یا اینکه کامل فرمالیتــــــه برگذار بشه
فکـــــــــــــــــرشــو بکنیــــــــــــد!!!
من الان که فکرشو میکنم مو به تنم سیخ میشه چی برسه به اونـــــــــــــــااااااا !!!
فکر کنید که روز 27 شهــریــــــــــــــــــــور قراره در تمــــــــــــــــــام شهرهای ایران (از تهران گرفته تا کوچکترین شهرایران) مجوز راهپیمایــی برای این جـــنبش سبــــز اعلام کنن فکر کنید که تو صف اول این راهپیمایی جناب آقایان میـــــر حسیــــــن موســوی و خــــــــــاتمی و کــــــــــروبی و ... حضور داشته باشن. فکر کنید که وقتی با هلیکوپتر از بالا فیلم برداری میکنن مردم به رنـگ ســـبز دیده بشن فکر کنید که به جای عکس بعضیهــــــــــــا عکس میـــــــر حسیـــــن موســـوی و خـــــــــاتمی وکــــــــروبی و نــــــــــــــدا وسهــــــــــــراب توی دست مردم باشه
فکر کنید که اون جمعیت به خاطر این دادگــــــاههـــــای نمــایشـــــــی خواهــان آزادی زندانیـــــــــان سیاســــــــی شوند و حمایت خودشون رو از آقــــای ابطحــــــی و آقــــــای عطــــریــــــانفـــــــــــــر
و آقــــای حجــــاریــــــــــــان و ... اعلام کنن
و خیلـــــــــــــــــــــی فکرهـــــــــــــــای
دیگــــــــــــــــــــه... !!!
بچه های سبز ایران میشه به جرات گفت که این روز یعنی 27شهریـــــــــــــــور میتونه روزی بشه که در تــــــــــــــاریخ ایران نوشته بشه و در تقویمهـــــای سال آینــــــده از این روز به نام روزایــــــــــــــــــــران سبـــــــــــــــــــز و آزاد یاد کرد
اما شــــــــــــــــــــــــــــــــرط داره
به شرطی که هرکی دم از آزادی و آزادگـــــــــــی میزنه و خواهان پس گــــرفتن رای و کشــــــــورش هست کوتاهی نکنه و در این راهپیمایی شرکت کنه
فکر نکنم شرط سختی باشه چون این ملت سبز ما ثابت کردن که همیشه در صحنه هستند و از چیزی نمیتــــــــــــــرسن.پس برای اینکه خـــــــون خواهـــــــــران و برادران شهیــــــــــــــــد این ملت پای مال نشه و روح آنها هم شاد باشه همه دراین روز به صحنه بیایم
تقریبا ۲۰ روز فرصت داریم تا در این مورد اطلاع رسانی کنیم و از همه بخوایم در این روز به ما بپیوندند
حـــالا از هر طریــق که فکـــر میکنید کمک کنید تا این خبــــــر پخـش بشــه
خواهشا![]()
حرف سوم:
به خاطر همنوایی دلنشینت در میان سازهای مخالف دسته ای از گل های نرگس را با عشق تقدیمت می کنم... بهترین مادر دنیا!!!
حرف چهارم:
دیگه حرفی ندارم.......................... یا حق![]()
حرف اول:
می نویسم: ...
نگاهی می اندازد به نقطه چین های لم داده روی تن کاغذ. می گوید:
ـ باز که شروع کردی؟! برای هزار و یکمین بار، لطفا نقطه چین ننویس! من این زبون رو بلد نیستم. ):
ـ یعنی چی که بلد نیستی؟؟؟؟!!!! باید یاد بگیری. زبون به این راحتی! O:
خیلی از نقطه چین نویسی بدش می آید. درست برعکس من!
و من هیچ وقت مراعاتش را نمی کنم. مگر اینکه کار به دعوا بکشد.
ـ ok! I surrender! حالا این یک بار هم ترجمه کن نقطه چین ها رو ببینم چی نوشتی. قول می دم دفعه بعد روی این زبون مسلط باشم!
این را هم می دانم که برای دلخوشی من قول می دهد! بهتر از خودم ایمان دارد که زبان رسمی با نام زبان نقطه چین وجود ندارد! همه اینها را می دانم اما می گویم:
ـ باشه! اما فقط همین یک بارا؟؟!!!!!!!!
ـ deal!
ـ نوشته بودم حالت چطوره؟!!
کاملا مشخص است که عصبانی شده! اما به روی خودش نمی آورد. همیشه تمام سعی اش را می کند تا دلخودی هایش را به رویم نیاورد!
ـ یعنی وسط صحبت های جدی مون نوشتی حالت چطوره؟!
ـ ب ل ه!
بی مقدمه می نویسد:
ـ راستی یادم رفته یک موضوع خیلی مهم رو بهت بگم؟
ـ چی رو؟ خب بگو!
ـ ......
ـ چی؟؟؟؟!!!!!!!!
طعم صدایش را شیطنت قرق کرده است (!):
ـ ما که به این زبون همش صحبت می کنیم باهم؟! چطور ممکنه که جمله به این سادگی رو نتونی ترجمه کنی؟؟!!
خنده ام می گیرد از این مقابله به مثل ساده و سریع! (:
ـ حالا تو هم یک بار ترجمه اش کن ببینم چقدر با ترجمه من مطابقت داره!
ـ باشه اینم ترجمه اش: جزایر قناری جزایر خیلی زیبایی هستند!
ـ یعنی چی؟؟/!!! داری من رو مسخره می کنی؟؟!! چه ربطی داشت به حرفامون!؟ o:
ـ مگه تو این همه نقطه چین نوشتی داشتی من رو مسخره می کردی؟! من یک بار این کار رو کردم اما تو مداوم تکرار می کنی نوشته هات رو!
از شدت غافلگیر شدن و عصبانیت نمی توانم خنده ام را کنترل کنم. (:
نمی توانیم خنده مان را کنترل کنیم من و مخاطب خیالی ام! عبور می کنم خودآگاه از این همه خنده ناخودآگاه!
(دلم برای سطر به سطر نویسی تنگ شده است عجیب!!! می میرم برای این سبک نوشتن!)
به این فکر می کنم که چقدر در طول روز، نقطه چین می نویسم در گفت و گوهایمان، ما انسان ها!
به خیال خودمان همه متوجه منظورمان می شوند.
ولی فقط شخص خودمان نیت واقعی پنهان پشت نقطه ها را می فهمیم.
برای یکدیگر توضیح نمی دهیم.
سوءتفاهم می دود در روزگارمان.
به زمین و زمان بد می گوییم که چرا این جوری شد.
غافل از اینکه خودمان کردیم. خودمان نقطه چین نوشتیم.
خودمان توضیح ندادیم.
تازه! اگر مخاطبمان بخواهد که برایش کمی روشن تر صحبت کنیم،
کلی داد و بیداد تقدیم فضای مکالمه می کنیم.
یعنی:
زبان به این واضحی که توضیح ندارد!
می خواهم لهجه حرف زدنم با مخاطب خیالی ام
و
تمام مخاطب های واقعی ام خالی از نقطه چین از این لحظه تا همیشه!
می خواهم راحت حرف بزنم.
می خواهم آنقدر جمله تکراری! Take it easy? را مزه مزه نکند حس شنوایی ام!
می خواهم بگویم...!!!
حرف دوم:
رفتیم تو ماه شهریور... این ماه هم خیلی زود تموم میشه. زودتر از ماههای دیگه. و من همچنان مثل ۲ ماه پیش هستم نه تغییری نه تحولی... زندگیم خیلی یکنواخت شده.... به یه تغییر و تحول نیاز دارن.یه تغییر کوچولو کردم که شدیدا خودم راضی ام اما ....
حرف سوم:
تولد مامانیمه
.............. اما با بابام ۲ روز دیگه دارن میرن مسافرت.... ایشالله بهشون خوش بگذره
((مامانیم تولدت مبارک))........ خیلی دوستت دارم.
حرف چهارم:
دوستت دارم![]()
حرف پنجم:
زبان نقطه چین بسیار زیباست....
حرف آخر: در پناه خدا
یا حق![]()
ـ چی شد؟؟؟ تولدمه؟؟؟ چی می گی؟؟؟ ![]()
آره انگار یه سال بزرگتر شدم.......
همین دیروز بود که وبلاگ درست کردما. خیلی زود گذشت. (عمر چقدر زود میگذره ها
.... آه). پارسال بعد از اینکه کنکورمو دادم تو فکر درس کردن یه وبلاگ بودم منتظر موندم تا جوابا بیاد و با خیال راحت وب درست کنم که به محض اومدن رتبم درست کردم.
یادش بخیییییییییییییییییییر.![]()
ـ ببخش اگه اذیتت کردم و باعث ناراحتیت شدم... فقط اینو بدون که خیلی دوست دارم
((بنی))
ـ اصلا امروز قصد آپیدن نداشتم اما طرز نوشتنم معلومه که حس نوشتن نداشتم اونم طولانی. اما چون دیدم ۱ ساله شدم گفتم بیام سلامی عرض کنم و برم و توی یه فرصت دیگه بیام مفصل بحرفم.
پس تا بعد
یا حق![]()
ـ اين دنيا چقدر نامرده.....
چرا مردم اينجورين؟ چرا خودم اينجوريم؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين روزا بد كلافه شدم... خسته شدم از دست همه، خسته شدم از زندگي.![]()
ديگه واقعا به آخر رسيدم. هر كاري كردم نشد. آخه مگه من..........
خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا كمكم كن.![]()
خدا جون ازت مي خوام كمكم كني، همه جوره. خيلي دختر بديم، خيلي. فقط به تو پناه مي يارم، كسي و جز تو ندارم.![]()
ـ واقعا تو تو اينطوري فكر مي كني؟ اما.... منم آدمم به خدا .
نمي دونم دليل كارت چيه؟ اما خيلي ...
ـ ديگه از خودم بدم مياد، از وبلاگمم بدم مياد... همش نا اميدي و بدبختي مي باره از وبلاگم.... واقعا اينطوري نيست اما تا ميام بنويسم اينجوري مي شه. مي خوام يكي واقعا كمكم كنه... به يه دوست نياز دارم. هستي؟؟؟![]()
ـ معما جان، ممنون بابت اون جمله اي كه آخر حرفات مي زني. چندين بار بهت گفتم اما واقعا آدمو آروم مي كنه، حداقل منو........... هيچ وقت يادم نميره، دستت درست. (ميسپارمت به خدا
)
ـ
روز پدر مبارک
......... بابا جونم پیشم نیستی ولی از همین جا می بوسمت![]()
ـ ديگه نمي دونم چي بگم و چيكار كنم..............![]()
یا حق
ـ نمی دونم والااااااااااااااااااااا... کدومش؟
اگه از اوضاع تهران بخوام بگم که گقتنی نیست... همتون می دونید و خبرشو شنیدید. البته نه از این سدا و ثیمای ما که همش دروغه. اعصابم ریخته بهم از این وضع. چی بگم آخه؟ اینفدر حرف هم دارم که نمی دونم کدومشو بگم. فقط می گم هرکاری می تونید بکنید.
اینم از اوضاع خودم طاقت نمیارم تو خونه بمونم و نرم فعالیت کنم اما چون حالم بده مجبورم. چند ساعتی میشه که از بیمارستان اومدم(بستگی داره این و چند ساعتی تعبیر کنین. تقریبا شده ۱ روز).... خدا رو شکر اون چشمی که گفتم داغون شده خوب شده. الانم با خیال راحت اومدم وبم. خواستم یه سری به دوستام بزنم و ببینم و دوستام در چه حالن. از آپ قبلیم تا الان آن نشده بودم و بی خبر بودم از همه دوستام......... دلم برای همتون لک زده بود. می خوام دیگه بیام اگه بشه.![]()
ـ اصلا حس درسا نیست. با این حالی که داشتم هیچی نخوندم تازه باید شروع کنم. شنبه ۱۳ اولین امتحانمه.
ـ این اس ام اسام که درست بشو نیست.... اه![]()
ـ مامان و بابام فردا دارن میرن.... دلم برات تنگ میشه مامان جووووووووونم. ![]()
ـ "من تنها از يك چيز مي ترسم و آن اين كه شايستگيِ رنج هايم را نداشته باشم"
ـ حرف واسه گفتن زیاده اگه عمری بود خدمت میرسم خدمتتون.
یا حق![]()
خدایا به امید تو....
خیلی وقته آپ نکردم و یه سری حرفایی داشتم که نوشتم بزنم اما همهشو ریختم دور تا حالا که این موضوعات داغ بگم.
ـ نمیدونم این روزا میشه زندگی کرد یا نه؟؟؟
این مملکت که ما داریم؟؟؟
این زندگی ما؟؟؟
از بعد این انتخاباته... همه چی بهم ریخته، یعنی خوبم که بهم ریخته اما ...
همه حرف از سیاست و این حرفا می زنم، یکم خسته کننده شده نه؟
این انتخاباتی که دروغ بود. مردم و خر گیر آوردن دور از جون شما...
از همون جمعه که روز رای گیری بود و آقای موسوی تو بی بی سی اعلام کرد من فردا رئیس جمهورم و اگه نباشم تقلب شده و بریزید تو خیایبونا شروع شده. همون فرداش یعنی شنبه منم که سر درد می کرد رفتم چون ما ها رو خر فرض کرده بودن با این دروغشون. حول و حوش ۱۲ بود که رسیدم میدون ولیعصر همین جوری که داشتم میرفتم سمت زرتشت(ستاد انتخاباتی آقای موسوی) این یگان ویژه ای ها شروع کردن به زدن مردم. درصورتی که اون موقع تو میدون ولیعصر هنوز خبری نشده بود و همه خبرا تو میدون فاطمی بود. منم یه جورایی خودمو رسوندم دیدم مردم تو فلسطینن و دارن اعتراض می کنن. منم بهشون اضافه شدم. شنبه من اینجوری شروع شد. بعدش همش با اون گروه بود تا رسیدیم بلوار کشاورز و میدون فاطمی و وزارت کشور و... خدا می دونه که چه بلاهایی سرم نیومد. چون جلو بودم با دوستام. اون گاردیا که با باتومشون پدر منو درد آودن که هنوزم دارم درد میکشم. تهران عین فلسطین شده بود. وااااااااااااااااااااااااای .خدا می دونه این گازای اشک آور چه ها که با من نکرد.... چشام داغون شده. هر روز داره چشام بدتر میشه. همین امروز و دیروز به خاطر اینکه حالم بد بود نرفتم. یعنی نزاشتن اگه دسته من بود میرفتم.
اگه میشد لحظه به لحظه شو تعریف می کردم اما نمیشه.
یکشنبه هم که اون آقا سخنرانی داشت (نمی خوام تو وبم بهشون توهین کنم وگرنه داشتم براش) من دانشگاه تهران بودم. اونجا ما تحصن کرده بودم. خوب کردیم نزاشتیم آروم بگیرم. دیگه اینو نمیگم که چه جوری بود تا ۸ ۹ اونجا بودم اما چون حالم بد شد زود رفتم.
ـ نمی دونم تو چه جوری فکر می کنی اما این مملکت شده که ما داریم؟ همه چی نامشروع.
(داداش من یه جور از مملکتش دفاع کرد منم که عددی نیستم یه جور... البته یه جورایی بعضی کارای ما هم بد بودکه به روی خودمونم نمیوردیم)
یکی می گه باید بریم و تحصن کنیم تا به اونا بفهمونیم.
یکی می گه برای چی باید اینکارا رو بکنیم؟ مگه از جونت سیر شدی.
یکی می گه .....
هر کی یه چیز می گه............... تو چی می گی؟
فقط میگم به امید موفقیت و سربلندی ایران![]()
یا حق![]()
ـ خدایا به امید تو.....
ـ حال می کنم این جوری شروع کنم... قشنگه مگه نه؟
من یکی که اینجوری خیلی آروم میشم. ایشالله همیشه همینطورم باشه.
خیلی خوب شدم... خیلی. دیگه نا امیدی و این حرفا تموم شده. هر کاری که بتونم دارم میکنم چون حسابی داغون شده بودم... چند تا از دوستامم که فوق العادن.
ـ سه روز پیش یه کار بدی کردم... یعنی تو این ۲ هفته ۲ تا کار خیلی بد کردم که داغونم کرد. خیلییییییییییییییییییی
به حدی که این آخریه آرزوی مرگم کردم اما.... نشد که بشه. نمی دونم اومدم اینجا بلکه آروم شم اینجوری یه جورایی خالی میشم. کاشکی کسی منو نمیشناخت و ندیده بود تا هر چی دلم می خواست می گفتم اما... یه ذره پکرم. چه میشه کرد. خودم کردم............ اه![]()
ـ این روزا همه حرف از انتخابات و این جور چیزاس.... ما دیگه حرف نزنیم بهتره. دیگه وبم سیاسی نشه اما از قبل که شده. بیرون تو دانشگاه و ... همه میدوننن چه کاره ایم و کدوم طرفی بیخیال وبلاگ
همه میدونن دیگه..... وبلاگ داد میزنه
ـ شیرین کجایی؟ نیستی چرا؟ کارت دارما![]()
ـ زوده ولی اینو میگ محمد خان بی معرفت تویی که رفتی می دونم دیگه نمیایی وب من اما من اینجا جلو جلو تولدت و تبریک میگم. ۱۶ خرداد ۶۸ یه محم خانی به دنیا اومد. شرمنده دیگه ساعتشو نمیدونم. برات بهترین ها رو آرزو می کنم. (الان گفتم شاید تا اون موقع آپ نکردم)
تولد تولد تولدت مبارک![]()
ـ مامانیم کجایی؟ این روزا خیلی بهت احتیاج دارم... (خیلی خیلی دوست دارم)
یا حق
ـ اول از همه.......... خدایا به امید تو / نه به امید خلق روزگار
ـ بازم دیر شد. هرکاری می کنم زود بیام انگاری نمیشه... ایندفعه غیبتم موجه. بد سرمایی خوردم ایام امتحانا. همه رقمه افتادم تو خونه. شدیدا بی حال و خسته کننده بودم. همه برای خودم هم اطرافیانم. صدای مبارکمم که در نمی اومد. امتحانامم یکی پس از دیگه خرابتر کردم. خدا این ترم و به خیر بگذرونه.... خلاصه الان تقریبا بهترم فقط سرفه ها اذیتم می کنه................ حالمو نمی پرسین؟![]()
ـ دلم برای خودم و نوشته هام تنگ شده..... بد دارم می نویسم چون حس می کنم نوشتن یادم رفته. نمی دونم چی بنویسم اما فقط می خوام بنویسم شاید همین آرومم کنه.
از خودم از خدام از مامان جون جونیم از بابای مهربونم از همه و همه..... دلم یه دوست خوب می خواد... یه دوس خیلی خیلی خوب
خداییش کی دوست خوب داره؟
ـ نمی دونم چرا امسالم اینجوریه... آره خودم کردم که لعنت بر خودم باد. (اصلا با امسال حال نکردم از اولش بد شروع کردم تا الان) بابا منم آدمم به خدا.... یه دل دارم که اندازه گنجیشک...همه مهربونیا و نا مهربونیا... همه خوبیا و بدیا... همه و همه توش....![]()
ـ یکی از دوستام بهم اس ام اس داد ازش خوشم اومد اینجا می نویسم تا یادگاری بمونه: " حواست به رد قدمهایت باشد چون هرگز نمی توانی انکارشان کنی"
ـ آهای کسی که میایی از آقای ضیا میگه اونم بد و بیراه..... تمومش کن. همون بهتر که بهت هیچی نگم. جواب همچین کسایی سکوت...... پس جوابتو بگیر..........
ـ امروز چهارشنبه ۲۳/۲/ شنیدم استاد پویان استاد بی نظیر در درس اخلاقمون فوت کرد. الان تو دانشگاهم و چند دقیقه ای نیست که شنیدم...... خدا رحمتشون کنه.
(خیلی دوسش داشتم)
یا حق![]()
یکی از اساسی ترین توهم های آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد،
به همين سبب از تجربه ي عشقعاجز است.
هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست،
بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
ما با عاشقاني رو به روييم كه از عشق تهي اند.
والدين تظاهر مي كنند كه
فرزندانشان را دوست دارند،
همسران تظاهر مي كنند....
تظاهر و تظاهر.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند،
بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
عشق برترين هنر زندگي ست،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
بايد براي كشف آن، زحمت كشيد،
بايد به زرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزيدن مهارت نيست،
بلكه امكاني بالقوه در همگان است،
به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه
انسانيت حقيقي زاده مي شود.
ما هنوز پيش از آن واقعع ي عظيم زندگي مي كنيم.
آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز رخ نداده است.
منبع: عشق پرنده آزاد و رها....اوشو
مترجم: مسيحا برزگر
وااااااااااااااااااااااااااای بعد ۲ هفته اومدم که حرفایی بزنم که انگار زبونم قفل شده... ۲ هفته حرف نزدنم دردسری داره ها.![]()
فعلا حرف برای گفتن ندارن... یعنی فعلا اما سعی میکنم زود دوباره بیام.
الانم از همه برو و بچی که تو حال خرابم تنهام نزاشتن تشکر میکنم... خیلی خیلی ممنون. اینم برای اینکه اومدنم الکی نباشه.
دفعه بعد سرحال میام.... البته به امید خدا![]()
به یاد همتون هستم.
دوستون دارم.
یا حق![]()
