تبليغاتX
JavaScript Codes آزاد و رها

azad0raha

لیلا

azad0raha

http://azad0raha.blogfa.com

آزاد و رها

آزاد و رها

آزاد و رها

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد...
87/11/29 آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آزاد و رها

آزاد و رها
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
با من باش، با تو هستم!

 
بهم اطمینان بده که راهی رو که در پیش گرفتم، منو به مقصد می رسونه. بهم اطمینان بده که کمکم می کنی و باهام همسفری تا آخر جاده. خیالم رو راحت کن. کاری کن که از هیچ چیز نترسم. بهم یاد بده که گول نخورم. بهم اعتماد به نفس بده. بگو، با صدای بلند بگو، این راسته که هر جا برم باهام می آیی. سایه به سایه، قدم به قدم، پهلو به پهلو. بهم قول بده وقت غروب که دلم می گیره کنارم باشی و برام از روشنی صبح فردا بگی. قول بده اگه یه وقتی پام سرخورد، نذاری بیفتم ته دره.  بیا و رفیق نیمه راه نشو. اینو ار همین جا قول بده. نمون این جا تو این مرداب به خیال این که می خواهی پشت سرم آب بریزی و منو از زیر قرآن رد کنی. ما با هم از زیر قرآن رد می شیم. و اشکی که از چشمامون سرازیر می شه همون آبیه که پشت سرمون می ریزه. تا لب مرز مقصد، تا لب مرز لبخند. نه! تا لب مرز ابدیت همراهم باش. ما باید باهم بزرگ بشیم. بالنده تر از همه کاینات، آره ما. جسم من و روح من. بیاین با هم پیمان ببندیم که همیشه راهمون یکی باشه. من که پای این پیمان رو امضا می کنم............. 


پ.ن: انتخاب واحدمه هنوز نتونستم هیچ کاری بکنم. )):

پ.ن: آهان... راستی. این پستمم مخاطب خاصی نداره... به کی آخه می شه اعتماد کرد؟؟؟ هان؟؟؟ هیچ کس جز.... اون بالایی
 یاحق
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط لیلا |
زمان...

 

چه مدت است که حساب سال و ماه و روزش از دستم خارج شده است؟ چند وقت است هان؟ چند وقت است که بی رگی ام را داد نمی زنم؟ اصلا چند وقت است که تصمیم گرفتم بی رگ باشم؟

نه... یک روز هم بی آرزو تمام نشده... حتی یک روز... گفتم خالی ام... زر زدم خب!...

دیشب (چند شب قبل) حساب کردم... به عبارتی عددش میشه 1004!..

احساس می کنم رو لبه پشت بوم واستادم.... احساس می کنم همه زندگیم اون لحظه ای که دل آدم خالی میشه وقتی از لبه پشت بوم به پایین نگاه می کنه... دلم همش خالی میشه... همش...

نمی دونم چرا همچین دعایی کردم... ولی می دونم خدا فقط دعای منو برآورده کرد... مطمئنم... اطمینانی که اون لحظه داشتم... نه خوش حال بودم و نه ناراحت... بی حس بودم... اطمینانی بود که خدا بهم داده بود... می دونستم... اصلا خودم دعا کردم... خودم از خدا خواستم... خود لعنتی احمقم خواستم...

می دونم... خیلی وقته که محو شدم... حتی دیگه سایه هم نیستم... خستگی مداوم از روزها... از شب ها... از تک تک لحظه ها...

دارم خفه میشم... می دونم... راست بود... دارم خفه میشم... همه حرف ها راست بود... کاش تجربه م بیشتر بود... اشتباهم بخشیدن بود... کاش نمی بخشیدم... کاش میشد بخشش رو پس گرفت...

تمام این خامی ها زجرم میده... تمام این بیهودگی ها... از صرف مصدر "بودن" داره حالم بهم می خوره... کاش تمام بود من نبود... کاش نبودن رو برام صرف می کردن...

از اول دبیرستان دغدغه ذهنم بازی بود... من یه جایی از این بازی مات شدم... مات موندم... بدون هیچ کیشی، مات شدم... از بازی ذهن و فکر خسته ام... این بار می خوام تاس بندازم... هیچ وقت جفت شیش نیاوردم... زمان لعنتی ترین مفهوم دنیاست...

باز تمام حرف ها ماند... نگفتنی ست... من، من... اعتراف می کنم که آنچه می خواستم بنویسم را ننوشتم...

 

امروز: بزار دروغ نگم... خیلی دلم می خواست اوضاع طور دیگه ای بود... 

تموم

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت توسط لیلا |
تولدم مبارک

 

امروز روز تولد من است. روز تولد من هم (مثل برنامه رادیویی تقویم تاریخی شد) من متولد شدم. از یک طرف نگاهی به گذشته دارم و از طرفی بیشتر نگاهم معطوف به آینده است.به این فکر می کنم که میانگین امید به زندگی در ایران حدود شصت هفتاد است و من اکنون ثلث آن را گذرانده ام. این یک سوم پر از تجربیات تلخ و شیرین برای من بوده که مطمئنم چراغ راه آینده هم هست.

 

امروز روز تولد من است.
امروز براي من روز مقدسي است.
امروز مثبت ترين روز خداست.
من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.
من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي،
همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست
همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.
من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من فقط در لحظه تولد من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.
من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.
من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!
امروز مثبت ترين روز خدا است،
امروز روز تولد من است....
نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !
مباركمان باشد.


۱/۱۰/۱۳۶۸

 یا حق


+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت توسط لیلا |
همه برنامه هام یهو رفت به...

 

امروز مطلبی در وبلاگی خواندم که تمام تمام تمام احساسم بود... مطلبی که دلم نمی خواهد لینکش کنم ولی تمام احساس فاجعه ام در تک تک جمله هایش بود... در تک تک لحظه ها...

خیلی گشتم... خیلی... هر روز و هر لحظه و هر جایی که بودم... روی کف زمین... تو صورت تک تک آدم هایی که از رو به رو می آیند... در تمام بودن ها...

خیلی گشتم... خیلی رویاها رو نزدیک کردم... از کنار تمامش رد شدم...

خب، فراموشم نمی شود... حتی یک لحظه... رویاها گاهی می آیند و هرگز نمی روند... می آیند که ماندگار شوند... می آیند و با ما بزرگ می شوند... بزرگ می شوند... انقدر بزرگ که از قفس تن می زند بیرون... انقدر بزرگ که دیگر جا نمی شود... گاهی حتی قد خیالم از قد روحم بالاتر می رود...

من نه فراموش کرده ام و نه حتی یک لحظه به چیزی جز رویا فکر کرده ام... رویایی که بود و هست و می ترسم که بماند و می دانم که می ماند...

کاش میشد بگویم چقدر عاشق فعل "ترسیدن" هستم... عاشق ترسیدنم... عاشق ترسوها شدم... به "ترسیدن" که فکر می کنم پشت چشم هایم گرم می شود... هزار بار بخوان... "من می ترسم".... من می ترسم... من می ترسم...

باورش سخت است ولی من تک تک جمله ها را از برم... حتی از گفتم جمله ها هم می ترسم... از خواندن شعر ها هم... به من بود در جواب تمام مشاعره ها فقط یک بیت می خوانم... ولی از خواندن آن بیت هم می ترسم...

چرا؟

فعل را بیخیال! از ضمیرها هم می ترسم... از نهاد و گزاره هم... حتی مسند و مفعول و حرف ندا و منادا!...

یک چیزهایی وقتی در درون آدم ریخت، ریخت... یک چیزهایی وقتی رفت، رفت... برای فرو نریختن چیزهایی وقتی مسئول باشی، مسئولی... وقتی حدیث نفست گند بزند به هستی بقیه پس بهتر از چاک دهنت را ببندی و حتی نگویی عاشق کدام حرف الفبایی... باید چاک دهنت را ببندی و نگویی کدام بیت از خود بی خودت می کند... باید خفه خون بگیری تا به مسئولیتت گه نخورد!

یک چیزهایی هرگز قابل مقایسه نیستند.... قابل مقایسه یا هیچ چیز نیستند...

 چقدر سخت است نگفتن... و تو همیشه راست می گفتی...

 

پ.ن ۱: همه برنامه هام یهو رفت به ....

پ.ن ۲: ای دریغ از تو...

                   ای دریغ از من...

                                 ای دریغ از ما....

پ.ن ۳:  ولی این هم...

پ.ن ۴: هیچی ...  همین دیگه...

 

یا حق

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت توسط لیلا |
بد اومدنی شد...
 

ای بابا.... دوستا نپرید

من زندم..... نشده بیام یعنی مردم؟

بداااااااااااااااااا

فردا پس فردا آپ می کنم.

به خدا تولدمه درگیره اونم وگرنه زود تر میومدم.

یا حق

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت توسط لیلا |
ببینم تا حالا برای برات پیش اومده...

 

* موقعیتی برات پیش اومده که بخوای ... یه داد بلند خیلی بلند بزنی ولی نتونی داد بلندی که همه صدات رو بشنون ... شاید هم ... شاید هم تنوستی باشی فریاد کنی ولی  نشنیده باشنت تا حالا شده به یکی اعتماد کنی... حرفش رو گوش کنی ... به اون ارزش بدی و به روش بخندی و محبتی بهش بکنی که شاید لایق نبوده و اون در جواب محبتت درست اون لحظه ای که باید کنارت باشه با بی رحمی ازت دور بشه و در کمال راحتی  بگه: لطفا پیش من نیا شده ...من با یکی دیگه راحترم ...خب دیگه من تو تا ایجا با هم بودیم ولی دیگه کافیه عزیزم ...

تو این لحظه چیکار کردی ... بگو چی کار کردی منم بکنم ... منم دلم پر شده کمک کن تا بخاطر این مشکل متلاشی نشدم بگو من باید چی کار کنم ... با اون کسی که تمام غرور من رو شکست چیکار کنم من با خودم چی کنم... خودم که بهش اعتماد کردم چی کنم ...بگو ...

اصلا...اصلا..ببینم مگه میتونم کاری بکنم جز این که بگم برو که تو لایق من نبودی.

 

* امروز صبح سر کلاس کامپیوتر نشد بیام.... چون تمرین نداشتم زود جیم شدم و رفتم حالا اومدم بنویسم. هیچی نخونده امتحانو بیست شدم. اونم کامپیوتر و تشریحی رو. حال می کنی؟ این امتحانم خیلی باحال بود همش و از روی جزوه نوشتم.

 

*نمی دونم تا ۱۳ آبان چهارشنبه زندم یا نه که برم... اگه رفتم میام میگم حتما

 

* واااااااااااااااااااااای به آخر رسیدم. تو رو خدا واسم دعا کنید. تو بد مخمصه ای گیر افتادم. دارم نابود میشم. در حد انفجار

* سه شنبه ۱۲/۸ ساعت ۱۲: دیشب تا پای مرگ رفتم... دست و پاها شل و رو به موت. آروم و قرار نداشتم ۴ تا قرص خوردم. نمی دونم چمه. استرس و دلشوره. با هر صدایی قلبم می ایستاد. واقعا خرابم

 * توفان شن

             توفان بی پایان

             چه خاک سپاری با شکوهی

برای زمین

  برای زمان!!!

 

میسپارمتون به خدا

یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط لیلا |
دیگه همینجوری...
 

چهار سکانس!

سکانس اول:

خورشید تکیه داده است به تو. او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی! یک تکیه گاه باوقار و چند صدم ثانیه ای! البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم می گفت که تکیه گاه همیشگی اش هستی! مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من!

سکانس دوم:

هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطره هایمان چقدر سنگین شده است!؟ این سنگینی هم خوب است و هم بد. خوب است چون نشان می دهد من و تو چه قدر با هم خاطره داریم - تو خالق خوب ها هستی و من پدیدآورنده بدها ( نگو نه! خودم خوب می دانم!) - و اما بدی این سنگینی وجود حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام.حسی که روز به روز دارد بیش تر ریشه می دواند در سلول های بدنم... وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر در دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان مرا باران زده کند شدید.

سکانس سوم:

دارم در هوای تهران قدم می زنم. با درخت ها هم نفس شده ام. سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت کمی هوای بهاری همراه با طعم آواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم - مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند... قبول نداری؟! ببین؟! درخت ها هم ریه دارند من و آنها قبول داریم- من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم. چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت آمیز تو تکراری شده!

سکانس چهارم:

ببین؟! من خیلی خسته شده ام! من خستگی ترافیک. بی مهری دیگران. مشکلات زندگی و ... همه و همه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از حس تنهایی که از نبود تو به وجود می آید برایم غیر قابل تحمل است. چرا دوباره سکوت می کنی؟! من دیگر از سکوت بدم می آید؟! من دیگر... چیزی نگویم بهتر است.

 

بی سکانس میرم سر اصل مطلب:

تازه مثل اینکه داره هوا یه جورایی میشه... ما هم که عین این سه نقطه ها افتادیم تو خونه. نیس همش مریضیییییییییییییییییییم

فکر کنم دیگه هفته ای دوبار آپ کنم یه روزش که حتمی دوشنبه صبح هاس سر کلاس کامپیوتر وقت زیاد میارم و آپ می کنم پس دیگه همگی نق و نوقاتون و بزارین کنار.... باشه عزیزانم؟

تا دوشنبه بابای

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت توسط لیلا |
سر کلاس...
 ای وااااااااااااااااااااااااااای

سلام دوستای خودم.... بابا همین جام. اینقدر نگرانم نشین. هنوز زندم و نشده خیلی ها رو از نبودنم خوشحال کنم

الان سر کلاس کامپیوترم دارم آپ می کنم.

این آپمم مثل دفعات قبل برای اعلالم حضوره... چون سر کلاسم. شب رفتم خونه آپ می کنم اما قول نمی دم که حتما همین امروز این کار و بکنم.

چرا همه اینجوری شدن؟؟؟

چرا دوستا باید اینجوری باشن؟؟؟

چرا تا یکی نره به یکی سر بزنه یکی دیگه نمیره؟؟؟

چرا اگه من یادی از کسی نکنم کسی نمی کنه؟؟؟

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟

همینه دنیا... همینه

 

امتحان دارم الان.... میرم و میام.

تا بعد

یا حق

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت توسط لیلا |
یکی بود یکی نبود...!
 

من دوست دارم داستان هایم را سطر به سطر بنویسم.

شبیه سطرهای شعر.

این جوری احساس می کنم شاعر شده ام!

بعد، وقتی یک سطر عادی را خلق می کنم،

برایم می شود زیباترین اثر دنیا!

مثل همین نوشته هایی که دارند روبه روی چشم های تو عرض اندام می کنند!

من عاشق شعر هستم!

در بین تمام شعرهای دنیا، یک بیت شعر را همیشه تکرار می کنم با خودم.

منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و چشم های تو!

همان بیتی که شده ورد زبان من و سکوت مهربان و شرجی تو!

منظورم "دوستت دارم" است!

هر بار که این جمله را تکرار می کنم، تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی!

من جوان می شوم، جوان تر از آفتاب!

و تو

زیبا می شوی، زیباتر از همیشه!

می بینی؟! چه قدر سطر به سطر نویسی خوب است؟!

این هم یک داستان بکر:

یکی بود یکی نبود. من بودم و تو. ما بودیم و یک جمله زندگی ساز.

دوستت دارم!

 

 

پ.ن ۱: بابا دوستان منو رو سیاه کردن.... میسی از همگی.

به خدا زندم... اما به خاطر یه سری درگیری نشد بیام. الانم تقریبا بعد از 14 روزه اومدم.

 

پ.ن ۲: یکی بهم گفت دیگه در مورد این درگیری ها و .... حرف نزنم.

دارم سعی خودمو می کنم که هیچی نگم... پس هیچ

 

پ.ن ۳: خوب من برم دیگه.... مواظب خودت باش دوست جونم

 

یا حق 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت توسط لیلا |
خبر........... خبر........... خبر

 

سلام بر و بچ عزیز.

فقط اومدم زود یه خبر بدم که و برم. ایشالله بعد روز قدس مفصل آپ می کنم.

 

مسیرهای راهپیمایی سبزها (روز قدس):

مسیر شماره 1: مسجد امام حسین (ع) میدان امام حسین، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران

مسیر شماره 2: مسجد جامع ابوذر، میدان ابوذر، خیابان ابوذر، خیابان شهید برادران حسنی (قلعه مرغی)، خیابان قزوین، خیابان کارگر، میدان انقلاب، دانشگاه تهران

مسیر شماره 3: مسجد دارالسلام، میدان منیریه، خیابان ولیعصر (عج)، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران

مسیر شماره 4: مسجد امام زمان (عج)، خیابان آزادی، تقاطع خیابان بهبودی، میدان انقلاب، دانشگاه تهران

مسیر شماره 5: مسجد حضرت ابوالفضل (ع)، میدان توحید، خیابان توحید، خیابان آزادی، میدان انقلاب، دانشگاه تهران

مسیر شماره 6: مسجد نور، میدان جهاد، خیابان دکتر فاطمی، خیابان فلسطین، بلوار کشاورز، دانشگاه تهران

مسیر شماره 7: مسجد الجواد (ع)، میدان هفتم تیر، خیابان کریم خان، میدان ولی عصر (عج)، بلوار کشاورز، دانشگاه تهران

 

اونم ساعت ۱۰ صبح 

همین و همین .... اومدم هینو بگم و برم 

 

راستی تولدتون مبارک... اونم از نوع جلو جلوش. (ع.ض)

 

تا بعد

یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط لیلا |
نمی دونم چی بزارم؟؟؟
 

 حرف اول: هشت سکانس

 

سکانس اول (این سکانس را با لهجه دلتنگی بخوان)

عجیب دلم برایت تنگ شده!

 

سکانس دوم

امروز تقریبا یک قرن است که تو را ندیده ام! من نمی دانم با این زمان های طولانی چه کار کنم؟ دارم فکر می کنم که یک قرن پیش چه قدر خوشبخت بودم. اما حالا... من هستم و هزار شالیزار فاصله.

 

سکانس سوم (باید هر جور شده احساس دلتنگی ام را از بین ببرم و گرنه...)

دارم فکر می کنم چه قدر خوب است اگر همیشه ـ حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه می شوم ـ جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم. تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی و هستی و خواهی بود.

 

سکانس چهارم

من چه قدر خوشبختم که توی زندگی ام فرشته ای مثل تو حضور دارد... یک دوست واقعی . من هر بار که رفتاهای روزانه ات را مرور می کنم ـ من همیشه به تو فکر می کنم ـ می بینم، چه قدر تو خاص هستی! خاص و دوست داشتنی.

 

سکانس پنجم ( لطفا این سکانس را با لهجه باران بخوان)

چرا وقتی با تو بد صحبت می کنم، با من خوب رفتار می کنی؟ این جوری من دچار عذاب وجدان می شوم. چرا همیشه سعی می کنی من خوشحال باشم، حتی وقتی که ناراحتت می کنم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دارد از نگاهم باران می بارد، برای تو، برای...

 

سکانس ششم ( می خواهم یک اعتراف کنم)

می دانم نیازی به اعتراف نیست. تو خودت ازهمان ابتدای دنیا به این حقیقت پی برده ای و اما اعتراف سبز من: فقط وقتی تو کنارم هستی، من خوشحال هستم. این را می گویند: عشق واقعی در یک دهکده کوچک جهانی!

 

سکانس هفتم (وقتی به تو فکر می کنم، شعر دست از سرم بر نمی دارد)

من مطمئنم یکی از همین روزهای خدا، فاصله هزار شالیزاری بین من و تو، می شود یک شالیزار. من قدم می گذارم در هوای سبز و می ایستم رو به روی لبخند همیشه مهربانت و می گویم: امروز 300 سال، پیش از 1388 است/ و من و تو، در یک غروب ساده و بارانی/ بی دغدغه ترافیک و.../ عاشق هم می شویم، زیبای زیبا!!!

 

سکانس هشتم ( خواهش می کنم این سکانس را هیچ وقت فراموش نکن، متشکرم)

هزار بار دوستت دارم!

 

 حرف دوم: روز قدس

تا الان به هر شکلی نگذاشتن که این جنبش سبز به طور کامل خودشو نشون بده اما از یه چیز فراموش کردن و اون دادن مجــــوز رســـــمی اجبـــاری برای این جنبش در روز قدس!
اینکه تقریبا ۲۰ روز دیگه قراره چه اتفا قی بیوفته ؟؟؟

 تمام مسئولین این نظام رو به فکــــــر فرو برده اینکه چنــــد نفـــــــر در این راهپیمایی شرکت میکنن؟
ایـنکه چــــــــــه کســــــــانی شـرکت میکنـن؟
اینکه با چه رنـــگ لباســــــی شرکت میکنن؟
اینکه توی اون راهپیمایی قراره چه شعارهایی داده بشه ؟
 یا بهتر بگم اینکه قراره صدای کدوم شعارها بیشتـــــــر باشه؟
قراره شعار مرگ بر آمریکا غالب باشه؟ یا مرگ بر دیکتاتــــــور؟
یا شعار نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی؟ یا نه شرقی نه  غربی جمهوری ایـــــــرانی؟
یا مرگ بر انگلیس؟ یا مرگ بر روسیـــــــــه؟
یا شعار زندانــــــی سیاســــی آزاد باید گردد؟
یا آزادی اندیشـــــه با دیــکتاتـــــور نمیشـــه؟
و و .......
البته تعجب نکنید اگه تا ۲۰ روز دیگه این روز از تو تقویمها و ذهنها پاک بشه و همه یادشون بره که یه روزی امام یه حرفی زد و گفت جمعه آخر ماه رمضان راهپیمـــــــایی کنید!!!
یا اینکه یه موضوع جدیدی پیش بیارن که بگن راهپیمایی کنســـل بشه منتظر هر کاری باشید تا این راهپیمایی انجام نشه یا اینکه کامل فرمالیتــــــه برگذار بشه

فکـــــــــــــــــرشــو بکنیــــــــــــد!!!
من الان که فکرشو میکنم مو به تنم سیخ میشه چی برسه به اونـــــــــــــــااااااا !!!

فکر کنید که روز 27 شهــریــــــــــــــــــــور قراره در تمــــــــــــــــــام شهرهای ایران (از تهران گرفته تا کوچکترین شهرایران) مجوز راهپیمایــی برای این جـــنبش سبــــز اعلام کنن فکر کنید که تو صف اول این راهپیمایی جناب آقایان میـــــر حسیــــــن موســوی و خــــــــــاتمی و کــــــــــروبی و ... حضور داشته باشن. فکر کنید که وقتی با هلیکوپتر از بالا فیلم برداری میکنن مردم به  رنـگ ســـبز دیده بشن فکر کنید که به جای عکس بعضیهــــــــــــا عکس میـــــــر حسیـــــن موســـوی و خـــــــــاتمی وکــــــــروبی و نــــــــــــــدا وسهــــــــــــراب توی دست مردم باشه
فکر کنید که اون جمعیت به خاطر این دادگــــــاههـــــای نمــایشـــــــی خواهــان آزادی زندانیـــــــــان سیاســــــــی شوند و حمایت خودشون رو از آقــــای ابطحــــــی و  آقــــــای عطــــریــــــانفـــــــــــــر
و آقــــای حجــــاریــــــــــــان و ... اعلام کنن

و خیلـــــــــــــــــــــی فکرهـــــــــــــــای
دیگــــــــــــــــــــه... !!!
بچه های سبز ایران میشه به جرات گفت که این روز یعنی 27شهریـــــــــــــــور میتونه روزی بشه که در تــــــــــــــاریخ ایران نوشته بشه و در تقویمهـــــای سال آینــــــده از این روز به نام روزایــــــــــــــــــــران سبـــــــــــــــــــز و آزاد یاد کرد
اما شــــــــــــــــــــــــــــــــرط داره
به شرطی که هرکی دم از آزادی و آزادگـــــــــــی میزنه و خواهان پس گــــرفتن رای و کشــــــــورش هست کوتاهی نکنه و در این راهپیمایی شرکت کنه
فکر نکنم شرط سختی باشه چون این ملت سبز ما ثابت کردن که همیشه در صحنه هستند و از چیزی نمیتــــــــــــــرسن.پس برای اینکه خـــــــون خواهـــــــــران و  برادران شهیــــــــــــــــد این ملت پای مال نشه و روح آنها هم شاد باشه همه دراین روز به صحنه بیایم
 

تقریبا ۲۰ روز فرصت داریم تا در این مورد اطلاع رسانی کنیم و از همه بخوایم در این روز به ما بپیوندند
حـــالا از هر طریــق که فکـــر میکنید کمک کنید تا این خبــــــر پخـش بشــه

 خواهشا

 

حرف سوم:

به خاطر همنوایی دلنشینت در میان سازهای مخالف دسته ای از گل های نرگس را با عشق تقدیمت می کنم... بهترین مادر دنیا!!!

 

حرف چهارم:

دیگه حرفی ندارم.......................... یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت توسط لیلا |
PS

 

حرف اول:

می نویسم: ...

نگاهی می اندازد به نقطه چین های لم داده روی تن کاغذ. می گوید:

ـ باز که شروع کردی؟! برای هزار و یکمین بار، لطفا نقطه چین ننویس! من این زبون رو بلد نیستم. ):

ـ یعنی چی که بلد نیستی؟؟؟؟!!!! باید یاد بگیری. زبون به این راحتی! O:

خیلی از نقطه چین نویسی بدش می آید. درست برعکس من!

و من هیچ وقت مراعاتش را نمی کنم. مگر اینکه کار به دعوا بکشد.

ـ ok! I surrender! حالا این یک بار هم ترجمه کن نقطه چین ها رو ببینم چی نوشتی. قول می دم دفعه بعد روی این زبون مسلط باشم!

این را هم می دانم که برای دلخوشی من قول می دهد! بهتر از خودم ایمان دارد که زبان رسمی با نام زبان نقطه چین وجود ندارد! همه اینها را می دانم اما می گویم:

ـ باشه! اما فقط همین یک بارا؟؟!!!!!!!!

ـ deal!

ـ نوشته بودم حالت چطوره؟!!

کاملا مشخص است که عصبانی شده! اما به روی خودش نمی آورد. همیشه تمام سعی اش را می کند تا دلخودی هایش را به رویم نیاورد!

ـ یعنی وسط صحبت های جدی مون نوشتی حالت چطوره؟!

ـ ب ل ه!

بی مقدمه می نویسد:

ـ راستی یادم رفته یک موضوع خیلی مهم رو بهت بگم؟

ـ چی رو؟ خب بگو!

ـ ......

ـ چی؟؟؟؟!!!!!!!!

طعم صدایش را شیطنت قرق کرده است (!):

ـ ما که به این زبون همش صحبت می کنیم باهم؟! چطور ممکنه که جمله به این سادگی رو نتونی ترجمه کنی؟؟!!

خنده ام می گیرد از این مقابله به مثل ساده و سریع! (:

ـ حالا تو هم یک بار ترجمه اش کن ببینم چقدر با ترجمه من مطابقت داره!

ـ باشه اینم ترجمه اش: جزایر قناری جزایر خیلی زیبایی هستند!

ـ یعنی چی؟؟/!!! داری من رو مسخره می کنی؟؟!! چه ربطی داشت به حرفامون!؟ o:

ـ مگه تو این همه نقطه چین نوشتی داشتی من رو مسخره می کردی؟! من یک بار این کار رو کردم اما تو مداوم تکرار می کنی نوشته هات رو!

از شدت غافلگیر شدن و عصبانیت نمی توانم خنده ام را کنترل کنم. (:

نمی توانیم خنده مان را کنترل کنیم من و مخاطب خیالی ام! عبور می کنم خودآگاه از این همه خنده ناخودآگاه!

(دلم برای سطر به سطر نویسی تنگ شده است عجیب!!! می میرم برای این سبک نوشتن!)

به این فکر می کنم که چقدر در طول روز، نقطه چین می نویسم در گفت و گوهایمان، ما انسان ها!

به خیال خودمان همه متوجه منظورمان می شوند.

ولی فقط شخص خودمان نیت واقعی پنهان پشت نقطه ها را می فهمیم.

برای یکدیگر توضیح نمی دهیم.

سوءتفاهم می دود در روزگارمان.

به زمین و زمان بد می گوییم که چرا این جوری شد.

غافل از اینکه خودمان کردیم. خودمان نقطه چین نوشتیم.

خودمان توضیح ندادیم.

تازه! اگر مخاطبمان بخواهد که برایش کمی روشن تر صحبت کنیم،

کلی داد و بیداد تقدیم فضای مکالمه می کنیم.

یعنی:

زبان به این واضحی که توضیح ندارد!

می خواهم لهجه حرف زدنم با مخاطب خیالی ام

و

تمام مخاطب های واقعی ام خالی از نقطه چین از این لحظه تا همیشه!

می خواهم راحت حرف بزنم.

می خواهم آنقدر جمله تکراری! Take it easy?  را مزه مزه نکند حس شنوایی ام!

می خواهم بگویم...!!!

 

 

حرف دوم:

رفتیم تو ماه شهریور... این ماه هم خیلی زود تموم میشه. زودتر از ماههای دیگه. و من همچنان مثل ۲ ماه پیش هستم نه تغییری نه تحولی... زندگیم خیلی یکنواخت شده.... به یه تغییر و تحول نیاز دارن.یه تغییر کوچولو کردم که شدیدا خودم راضی ام اما ....

 

 

حرف سوم:

تولد مامانیمه.............. اما با بابام ۲ روز دیگه دارن میرن مسافرت.... ایشالله بهشون خوش بگذره ((مامانیم تولدت مبارک))........ خیلی دوستت دارم.

 

حرف چهارم:

دوستت دارم

 

حرف پنجم:

زبان نقطه چین بسیار زیباست....

 

حرف آخر:  در پناه خدا 

یا حق

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت توسط لیلا |
یک سالگیم مبارک.....
 

ـ چی شد؟؟؟ تولدمه؟؟؟ چی می گی؟؟؟

آره انگار یه سال بزرگتر شدم.......

همین دیروز بود که وبلاگ درست کردما. خیلی  زود گذشت. (عمر چقدر زود میگذره ها.... آه). پارسال بعد از اینکه کنکورمو دادم تو فکر درس کردن یه وبلاگ بودم منتظر موندم تا جوابا بیاد و با خیال راحت وب درست کنم که به محض اومدن رتبم درست کردم.

یادش بخیییییییییییییییییییر.

 

ـ ببخش اگه اذیتت کردم و باعث ناراحتیت شدم... فقط اینو بدون که خیلی دوست دارم ((بنی))

 

ـ اصلا امروز قصد آپیدن نداشتم اما طرز نوشتنم معلومه که حس نوشتن نداشتم اونم طولانی. اما چون دیدم ۱ ساله شدم گفتم بیام سلامی عرض کنم و برم و توی یه فرصت دیگه بیام مفصل بحرفم.

پس تا بعد

یا حق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط لیلا |
سر در گم...........
 

ـ اين دنيا چقدر نامرده.....

چرا مردم اينجورين؟ چرا خودم اينجوريم؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين روزا بد كلافه شدم... خسته شدم از دست همه، خسته شدم از زندگي.

ديگه واقعا به آخر رسيدم. هر كاري كردم نشد. آخه مگه من..........

خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا كمكم كن.

خدا جون ازت مي خوام كمكم كني، همه جوره. خيلي دختر بديم، خيلي. فقط به تو پناه مي يارم، كسي و جز تو ندارم.

 

ـ واقعا تو تو اينطوري فكر مي كني؟ اما.... منم آدمم به خدا .

نمي دونم دليل كارت چيه؟ اما خيلي ...

 

ـ ديگه از خودم بدم مياد، از وبلاگمم بدم مياد... همش نا اميدي و بدبختي مي باره از وبلاگم.... واقعا اينطوري نيست اما تا ميام بنويسم اينجوري مي شه. مي خوام يكي واقعا كمكم كنه... به يه دوست نياز دارم. هستي؟؟؟

 

ـ معما جان، ممنون بابت اون جمله اي كه آخر حرفات مي زني. چندين بار بهت گفتم اما واقعا آدمو آروم مي كنه، حداقل منو........... هيچ وقت يادم نميره، دستت درست. (ميسپارمت به خدا)

 

 ـ روز پدر مبارک......... بابا جونم پیشم نیستی ولی از همین جا می بوسمت

 

ـ ديگه نمي دونم چي بگم و چيكار كنم..............

 

یا حق

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت توسط لیلا |
از خودم یا از اونا؟؟؟
 

ـ نمی دونم والااااااااااااااااااااا... کدومش؟

اگه از اوضاع تهران بخوام بگم که گقتنی نیست... همتون می دونید و خبرشو شنیدید. البته نه از این سدا و ثیمای ما که همش دروغه. اعصابم ریخته بهم از این وضع. چی بگم آخه؟ اینفدر حرف هم دارم که  نمی دونم کدومشو بگم. فقط می گم هرکاری می تونید بکنید.

اینم از اوضاع خودم طاقت نمیارم تو خونه بمونم و نرم فعالیت کنم اما چون حالم بده مجبورم. چند ساعتی میشه که از بیمارستان اومدم(بستگی داره این و چند ساعتی تعبیر کنین. تقریبا شده ۱ روز).... خدا رو شکر اون چشمی که گفتم داغون شده خوب شده. الانم با خیال راحت اومدم وبم. خواستم یه سری به دوستام بزنم و ببینم و دوستام در چه حالن. از آپ قبلیم تا الان آن نشده بودم و بی خبر بودم از همه دوستام......... دلم برای همتون لک زده بود. می خوام دیگه بیام اگه بشه.

 

ـ اصلا حس درسا نیست. با این حالی که داشتم هیچی نخوندم تازه باید شروع کنم. شنبه ۱۳ اولین امتحانمه.

ـ این اس ام اسام که درست بشو نیست.... اه

ـ مامان و بابام فردا دارن میرن.... دلم برات تنگ میشه مامان جووووووووونم.

ـ "من تنها از يك چيز مي ترسم و آن اين كه شايستگيِ رنج هايم را نداشته باشم"

ـ حرف واسه گفتن زیاده اگه عمری بود خدمت میرسم خدمتتون.

 

 یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط لیلا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا