تبليغاتX
JavaScript Codes آزاد و رها

azad0raha

لیلا

azad0raha

http://azad0raha.blogfa.com

آزاد و رها

آزاد و رها

آزاد و رها

خدایا به امید تو
نه به امید خلق روزگار

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آزاد و رها

آزاد و رها
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
از خودم یا از اونا؟؟؟
 

ـ نمی دونم والااااااااااااااااااااا... کدومش؟

اگه از اوضاع تهران بخوام بگم که گقتنی نیست... همتون می دونید و خبرشو شنیدید. البته نه از این سدا و ثیمای ما که همش دروغه. اعصابم ریخته بهم از این وضع. چی بگم آخه؟ اینفدر حرف هم دارم که  نمی دونم کدومشو بگم. فقط می گم هرکاری می تونید بکنید.

اینم از اوضاع خودم طاقت نمیارم تو خونه بمونم و نرم فعالیت کنم اما چون حالم بده مجبورم. چند ساعتی میشه که از بیمارستان اومدم(بستگی داره این و چند ساعتی تعبیر کنین. تقریبا شده ۱ روز).... خدا رو شکر اون چشمی که گفتم داغون شده خوب شده. الانم با خیال راحت اومدم وبم. خواستم یه سری به دوستام بزنم و ببینم و دوستام در چه حالن. از آپ قبلیم تا الان آن نشده بودم و بی خبر بودم از همه دوستام......... دلم برای همتون لک زده بود. می خوام دیگه بیام اگه بشه.

 

ـ اصلا حس درسا نیست. با این حالی که داشتم هیچی نخوندم تازه باید شروع کنم. شنبه ۱۳ اولین امتحانمه.

ـ این اس ام اسام که درست بشو نیست.... اه

ـ مامان و بابام فردا دارن میرن.... دلم برات تنگ میشه مامان جووووووووونم.

ـ "من تنها از يك چيز مي ترسم و آن اين كه شايستگيِ رنج هايم را نداشته باشم"

ـ حرف واسه گفتن زیاده اگه عمری بود خدمت میرسم خدمتتون.

 

 یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط لیلا |
اینم از تهران...

 

خدایا به امید تو....

 

خیلی وقته آپ نکردم و یه سری حرفایی داشتم که نوشتم بزنم اما همهشو ریختم دور تا حالا که این موضوعات داغ بگم.

ـ نمیدونم این روزا میشه زندگی کرد یا نه؟؟؟

این مملکت که ما داریم؟؟؟

این زندگی ما؟؟؟

از بعد این انتخاباته... همه چی بهم ریخته، یعنی خوبم که بهم ریخته اما ...

همه حرف از سیاست و این حرفا می زنم، یکم خسته کننده شده نه؟

این انتخاباتی که دروغ بود. مردم و خر گیر آوردن دور از جون شما...

از همون جمعه که روز رای گیری بود و آقای موسوی تو بی بی سی اعلام کرد من فردا رئیس جمهورم و اگه نباشم تقلب شده و بریزید تو خیایبونا شروع شده. همون فرداش یعنی شنبه منم که سر درد می کرد رفتم چون ما ها رو خر فرض کرده بودن با این دروغشون. حول و حوش ۱۲ بود که رسیدم میدون ولیعصر همین جوری که داشتم میرفتم سمت زرتشت(ستاد انتخاباتی آقای موسوی) این یگان ویژه ای ها شروع کردن به زدن مردم. درصورتی که اون موقع تو میدون ولیعصر هنوز خبری نشده بود و همه خبرا تو میدون فاطمی بود. منم یه جورایی خودمو رسوندم دیدم مردم تو فلسطینن و دارن اعتراض می کنن. منم بهشون اضافه شدم. شنبه من اینجوری شروع شد. بعدش همش با اون گروه بود تا رسیدیم بلوار کشاورز و میدون فاطمی و وزارت کشور و... خدا می دونه که چه بلاهایی سرم نیومد. چون جلو بودم با دوستام. اون گاردیا که با باتومشون پدر منو درد آودن که هنوزم دارم درد میکشم. تهران عین فلسطین شده بود. وااااااااااااااااااااااااای .خدا می دونه این گازای اشک آور چه ها که با من نکرد.... چشام داغون شده. هر روز داره چشام بدتر میشه. همین امروز و دیروز  به خاطر اینکه حالم بد بود نرفتم. یعنی نزاشتن اگه دسته من بود میرفتم.

اگه میشد لحظه به لحظه شو تعریف می کردم اما نمیشه.

یکشنبه هم که اون آقا سخنرانی داشت (نمی خوام تو وبم بهشون توهین کنم  وگرنه داشتم براش) من دانشگاه تهران بودم. اونجا ما تحصن کرده بودم. خوب کردیم نزاشتیم آروم بگیرم. دیگه اینو نمیگم که چه جوری بود تا ۸  ۹ اونجا بودم اما چون حالم بد شد زود رفتم.

ـ نمی دونم تو چه جوری فکر می کنی اما این مملکت شده که ما داریم؟ همه چی نامشروع.

(داداش من یه جور از مملکتش دفاع کرد منم که عددی نیستم یه  جور... البته یه جورایی بعضی کارای ما هم بد بودکه به روی خودمونم نمیوردیم)

یکی می گه باید بریم و تحصن کنیم تا به اونا بفهمونیم.

یکی می گه برای چی باید اینکارا رو بکنیم؟ مگه از جونت سیر شدی.

یکی می گه .....

هر کی یه چیز می گه............... تو چی می گی؟

 

فقط میگم به امید موفقیت و سربلندی ایران

 

یا حق

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط لیلا |
... /
 

ـ خدایا به امید تو.....

ـ حال می کنم این جوری شروع کنم... قشنگه مگه نه؟ من یکی که اینجوری خیلی آروم میشم. ایشالله همیشه همینطورم باشه.

خیلی خوب شدم... خیلی. دیگه نا امیدی و این حرفا تموم شده. هر کاری که بتونم دارم میکنم چون حسابی داغون شده بودم... چند تا از دوستامم که فوق العادن.

ـ سه روز پیش یه کار بدی کردم... یعنی تو این ۲ هفته ۲ تا کار خیلی بد کردم که داغونم کرد. خیلییییییییییییییییییی به حدی که این آخریه آرزوی مرگم کردم اما.... نشد که بشه. نمی دونم اومدم اینجا بلکه آروم شم اینجوری یه جورایی خالی میشم. کاشکی کسی منو نمیشناخت و ندیده بود تا هر چی دلم می خواست می گفتم اما... یه ذره پکرم. چه میشه کرد. خودم کردم............ اه

ـ این روزا همه حرف از انتخابات و این جور چیزاس.... ما دیگه حرف نزنیم بهتره. دیگه وبم سیاسی نشه اما از قبل که شده. بیرون تو دانشگاه و ... همه میدوننن چه کاره ایم و کدوم طرفی بیخیال وبلاگ همه میدونن دیگه..... وبلاگ داد میزنه

ـ شیرین کجایی؟ نیستی چرا؟ کارت دارما

ـ زوده ولی اینو میگ محمد خان بی معرفت تویی که رفتی می دونم دیگه نمیایی وب من اما من اینجا جلو جلو تولدت و تبریک میگم. ۱۶ خرداد ۶۸ یه محم خانی به دنیا اومد. شرمنده دیگه ساعتشو نمیدونم. برات بهترین ها رو آرزو می کنم. (الان گفتم شاید تا اون موقع آپ نکردم)

تولد تولد تولدت مبارک

ـ مامانیم کجایی؟ این روزا خیلی بهت احتیاج دارم... (خیلی خیلی دوست دارم)

  یا حق

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت توسط لیلا |
بی سر و ته...
 

ـ اول از همه.......... خدایا به امید تو / نه به امید خلق روزگار

ـ بازم دیر شد. هرکاری می کنم زود بیام انگاری نمیشه... ایندفعه غیبتم موجه. بد سرمایی خوردم ایام امتحانا. همه رقمه افتادم تو خونه. شدیدا بی حال و خسته کننده بودم. همه برای خودم هم اطرافیانم. صدای مبارکمم که در نمی اومد. امتحانامم یکی پس از دیگه خرابتر کردم. خدا این ترم و به خیر بگذرونه.... خلاصه الان تقریبا بهترم فقط سرفه ها اذیتم می کنه................ حالمو نمی پرسین؟

ـ دلم برای خودم و نوشته هام تنگ شده..... بد دارم می نویسم چون حس می کنم نوشتن یادم رفته. نمی دونم چی بنویسم اما فقط می خوام بنویسم شاید همین آرومم کنه.

از خودم از خدام از مامان جون جونیم از بابای مهربونم از همه و همه..... دلم یه دوست خوب می خواد... یه دوس خیلی خیلی خوب خداییش  کی دوست خوب داره؟

ـ نمی دونم چرا امسالم اینجوریه... آره خودم کردم که لعنت بر خودم باد. (اصلا با امسال حال نکردم از اولش بد شروع کردم تا الان) بابا منم آدمم به خدا.... یه دل دارم که اندازه گنجیشک...همه مهربونیا و نا مهربونیا... همه خوبیا و بدیا... همه و همه توش....

ـ یکی از دوستام بهم اس ام اس داد ازش خوشم اومد اینجا می نویسم تا یادگاری بمونه: " حواست به رد قدمهایت باشد چون هرگز نمی توانی انکارشان کنی"

ـ آهای کسی که میایی از آقای ضیا میگه اونم بد و بیراه..... تمومش کن. همون بهتر که بهت هیچی نگم. جواب همچین کسایی سکوت...... پس جوابتو بگیر..........

ـ امروز چهارشنبه ۲۳/۲/ شنیدم استاد پویان استاد بی نظیر در درس اخلاقمون فوت کرد. الان تو دانشگاهم و چند دقیقه ای نیست که شنیدم...... خدا رحمتشون کنه.(خیلی دوسش داشتم)

یا حق

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط لیلا |
عشق, پرنده ای آزاد و رها
 

یکی از اساسی ترین توهم های آدمي،

اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد،

به همين سبب از تجربه ي عشقعاجز است.

هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست،

بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.

به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.

ما با عاشقاني رو به روييم كه از عشق تهي اند.

والدين تظاهر مي كنند كه

فرزندانشان را دوست دارند،

همسران تظاهر مي كنند....

تظاهر و تظاهر.

البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند،

بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.

اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه

عشق برترين هنر زندگي ست،

به جادو مي ماند و معجزه مي كند!

اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،

بايد براي كشف آن، زحمت كشيد،

بايد به ‍‍زرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!

عشق، هنر است.

عشق ورزيدن مهارت نيست،

بلكه امكاني بالقوه در همگان است،

به همين سبب اميد آن هست كه

روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.

در واقع تنها در چنان روزي ست كه

انسانيت حقيقي زاده مي شود.

ما هنوز پيش از آن واقعع ي عظيم زندگي مي كنيم.

آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز رخ نداده است.

 

منبع: عشق پرنده آزاد و  رها....اوشو

مترجم: مسيحا برزگر

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط لیلا |
... /
 

وااااااااااااااااااااااااااای بعد ۲ هفته اومدم که حرفایی بزنم که انگار زبونم قفل شده... ۲ هفته حرف نزدنم دردسری داره ها.

فعلا حرف برای گفتن ندارن... یعنی فعلا اما سعی میکنم زود دوباره بیام.

الانم از همه برو و بچی که تو حال خرابم تنهام نزاشتن تشکر میکنم... خیلی خیلی ممنون. اینم برای اینکه اومدنم الکی نباشه.

دفعه بعد سرحال میام.... البته به امید خدا

به یاد همتون هستم.

دوستون دارم.

 

  یا حق

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط لیلا |
هیچم و پوچ...
 

اصلا حوصله نوشتن یه سری چرت و پرتا رو ندارم... توی نت بودم یهو اومدم واسه آپ کردن.

خسته شدم... این روزا همه خسته میشن. منم خسته شدم از خودم از زندگی از........ از هزاران هزاران چیز دیگه که حال تایپشم ندارم. میبینی چطوری شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میبینی؟؟؟؟؟؟؟ خودم باورم نمیشه.

میدونم بدم اما این رسمش نبود..........

فقط همین و میگم و میرم.

بای

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت توسط لیلا |
آغاز 88
 

ـ اول از همه دوست دارم  امسال ار بهترین سالهای زندگیم باشه... کارای بزرگ بزرگ و قشنگ و قشنگ و... بکنم، یکمی بیشتر درس بخونم... موفق بشم... همه دوستام و خانوادم سلامت باشن و خیلی چیزای دیگه...

ـ تا الان عیدم به خاطر همین مسافرت 3 روزه رفت،اینکه برم؟ نرم؟ چیکار بکنم؟ چیکار نکنم؟ تا قبل از رفتنم هرشب خونه یکی از آشنا، 12 به بعد با جوونترا پارک و گردش و ... می رفتیم، حسابی هم خوش می گذشت اما بازم فکر اون راحتم نمیزاشت. آخه الکی که منو نمیبرن میخوان یه کاری بکنم و منم دوست ندارم.

حالا هم برگشتم،خستم... تازه رسیدم. اولین کاری که به ذهنم رسید بعد استراحت و خوردن این بود که بیام وبم و آپ کنم. دلم واسش یه زره شده بود. سریع اقدام به آپ کردن وبم کردم.

 

قبل:

mp4 پر از آهنگهای قشنگ قشنگ کردم که توی راه این چند ساعت و اذیت نشم و حوصلم سر نره(اگه میخواستم تموم راه و آهنگ گوش بدم دیگه گوشی واسم نمیموند)، خداروشکر عمو و پسر عموم هم بودن و نزاشتن بهم سخت بگذره، آخه اولین سفری بود که بی مامان و بابا میرم. توی راه علی (پسر عموی اینجانب) اینقدر اذیت کرد و مسخره بازی در آورد که بهتر از این نمیشد.  خلاصه خیلی بهم چسبید.

 

... :

 چهارشنبه نزدیکای ظهر رسیدیم عموم که فوق العاده عجله داشت از همونجا رفت نمایشگاه. من و علی رفتیم هتل چون بابا منتظر اومدنمون بود که جامونو درست کنه و بره. من و علی بعد از استراحت 1 ساعت خودمونو مرتب کردیم و پیش بابا رفتیم. علی هرسال با داداشم می اومد اما امسال به خاطر یکسری مسائل نتونست زودتر بیاد و الان اومد ار نداشت واسه قشنگی اومد (الافه این علی ما). تا رسیدیم عین این کارگرا بابا و داداشم کارارو ریختن سرم که این کارا بکن  اون کارو بکن. منم سر به زیر همه کارا رو کردم و یه زیر چشمی هم به اطراف مینداختم که جا نمونم. به زود یه مشتری گرفتم اونم چون آشنا بود و فارسی زبون، من که اهل این کارا نیستم نمیدونم اینا میخوان چی تو مخم بکنن. شب شد و رفتیم هتل، از بس خسته بودیم هردومون همون جوری افتادیم.

فرداش 7 به نمایشگاه رفیتم که زودتر برگردیم و گردش و خرید بریم. از همون نمایشگاه که بیاییم کافی بود یه زره راه بریم تا به مغازه و پاساژ برسیم (میبینی چه آدرس دقیقی میدم...... خواستین برین بلد باشین). نزدیکای 2_ 3 بود که من و علی کارمون تموم شد و رفتیم، این دفعه به زود داداشمم بردیم... جاتون خالی خیلی خوش گذشت. یه چندتا لباس و سویی شرت واسه خودم خریدم، شکلاتم واسه بچه ها. تا رسیدم هتل یکی از دوستای عزیزم بهم زنگید (همون که گوشیش خراب بود اس ام اس نمی فرستاد... حالا خیلی ذوق نکن گفتم عزیز خودتو گم نکنیا، باشه؟)  جدا از شوخی خیلی خیلی خوشحالم کرد.............. مرسی عزیزکم.

تو این دو سه روز بیشتز از قبل دوستام زنگ میزندن، انگار من نمیدونستم دلیلشو، می گفتن اینو بیار و اونو بیار واین حرفا... واسه چندتاییشون آوردم اما بقیه شرمنده تک تکتونم. فکر کنم این ماه قبضم با این زنگای دوستان سر به فلک بزاره.

امروزم که جمعه باشه یه نموره با عمو و علی گشتیم تا ساعت پرواز. بابام که دوشنبه میاد، واقعا نمیدونم اونجا چیکار میکنه؟؟؟؟

 

بعد:

درکل سفر خوبی بود با وجود علی و عمو اگه علی نبود تا الان دق کرده بودم رفت... بی لیلا میشدی......

این فکرا حالا که تموم شده هی تو ذهنم میاد... خواهرم میگه رفتی عشق و حالاتو کردی حالا طلبکارم شدی؟؟؟ اصلا عشق و حال کردم؟؟؟

*واقعا مسخره بود که واسه واسه 1 روز کاری منو تا اونجا ببرن، نه؟ اونم که آخرش هیچ

*اگه پولشو یهویی میدادن دستم اینجا قشنگتر خرج نمیشد؟ این بابای ما که الکی پول نمیده به کسی... اییییییییش

.

.

.

ـ دیگه زیاد حرف زدم... علی هم که الان پیشمه داره میگه این چرت و پرتا چیهتو وبت مینویسی.... چرته؟؟؟ (واسه خودم قشنگه به هیچکی هم هیچ ربطی نداره...........همین، دههههههههههه)

 ـ راستی علی حالا که هستی و می بینی ماه فروردین، تولدت مبارک...( تا 27 فروردین لحظه شماری کن که هیچی واست نمیخرم)

 ـ اونی که به من گفتی به جای منم اونارو ببوس، اگه علی نبود این کارا می کردم اما با علی نمیشد، حتی نمیزاشت شلوار پسرونه بخرم... چون خودم شلوارمو از اونجا خریدم خیلی تیز بود بیبینه اندازمه یا واسه کسی میخرم.

 ـ آخه چه عکسی بزارم که خوشتون بیاد؟؟؟ عشقولانه که نمیخوام، نی نی وارم نمیخوام، مذهبی هم نمیخوام،... نمیدونم والا

ـ آخ جووووووووووووووون آهنگ وبم درست شد... داشتم دق می کردم چند وقته گوش نکردم.

- بد سرمایی خوردم.... سئغاتی خوبی آوردم تو این سفر

 ـ محمد خان 28/12/87 ساعت10:12:30 یادته؟؟؟ (کیف میکنی چه دقیقم؟ عمرن اگه یادت بیاد اونم دقیق) یادت اومد تو خصوصی بگو............ راستی جلو جلو تولدت مبارک. من اولیم دیدی؟؟؟ کی 2 ماه جلوتر تبریک میگه آخه؟ خصوصیات خردادایا چیه؟؟؟

ـ ۱/۱ تولد بابام بود............. بابا جون تولدت مبارک

- محمد جون نرووووووووووووووووووووووووووووو. بمون تو این دنیای بی نام و نشون با ما.

 

بازم حرف دارم اما خستم... خیلی.

زود زود میام.

 

 

یا حق

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت توسط لیلا |
پایان 87


_ 87 هم داره تموم میشه با همه خوب و بدیهاش. یه جورایی امسال واسم لذت بخش بود و یه جورایی... عذابهای زیادی کشیدم و شادی های زیادی هم کردم.
از فروردین تا تیر ماه که واسه کنکور درس خوندم، خدا رو شکر قبولم شدم. درسته رشته ام رو دوست ندارم اما می تونم تحملش کنم و باهاش کنار بیام.

از بعد کنکورم یه جورایی دارم تنها زندگی می کنم،تنهای تنها که نه اما... چون پیش مامان و بابا نیستم این حس باهامه. درسته هفته ای یکی دوبار میرم پیششون اما یه کمبودی و حس میکنم، اینکه یکی نیست که همه جوره حمایتم کنه تو هر زمینه ای یا... بگذریم. اینجوری زودتر بزرگ میشم،نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ امسال با یه سری دوستای جدید آشنا شدم که واسم خیلی عزیز و دوست داشتنی اند، بهم خیلی کمک کردن... هیچ وقت خوبیهاشون و یادم نمیره. هم دوستای مجازی که واقعی شدن هم اونایی که دوست ندارن واقعی بشن، قابل توجه............... اونایی که اذیتم کردن و خدا بخشتشون، اگه منم اذیت کردمشون منو ببخشید.

_ دو سال پیش 16 ساعت قبل سال تحویل حدود ساعت 12 ظهر مامان بزرگم فوت کرد (خدا رحمتش کنه) خیلی عزیز بود واسه هممون. چون نزدیک به سال تحویل هستیم خواستم اینجا یادی ازش بکنم.

_ توی نت بعضی از دوستام از خوبی خواهر یا برادرشون میگن. من چی بگم؟؟؟ منم دوسشون دارم اما... خواهرم 4 سال ازم بزرگتره اما عین بچه های راهنمایی... همش خود شیرینی میکنه و خودشو واسه مامان و بابا لوس میکنه. مثلا من بچه آخرم و عزیز دردونشونم اما انگار جامون عوض شده باهم.... دلم برای خودم میسوزه. (چون میدونم میخونه دارم اینارو میگم بهش)

_ امشبم که آخرین شب چهارشنبه سال هست، به عبارتی چهارشنبه سوری. منم که جایی نرفتم و پای کامی هستم. 2 سال جرات بیرون رفتن ندارم. انشالله برای کسی اتفاق نیفته.

_خیلی دوت داشتم جمعه قبل از سال جدید آپ کنم اما شرمنده نمیتونم... از این فرصت استفاده کردم و آپیدم... آپ بعدیم احتمالا 2 یا 3 قبل رفتنم هست.

_این پستم خیلی سر بسته بود و راجع به هرچیزی خیلی مختصر گفتم. فکر نکنم با این جور نوشتن کسی متوجه بشه اما واسه خودم خاطره میشه.

_سر سفره هفت سین و لحظه سال تحویل منو یادتون نره... از محمد، مرجان، جوانمرد، نگین، فاطمه،... همه و همه که اذیتشون کردم میخوام منو ببخشن.

_در آخر هم میگم " آغاز کسی باش که پایان تو باشد..." 




 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
.../
 

ـ هنوز شادی نکرده غم اومد سراغم... همین هفته پیش گفتم شاد و خوشحالما اما نشد که بشه... خوشی به من نمیاد اصلا.................اه

این روزگار با ما چه ها که نمیکنه... بهم میگن سخت نگیر زندگی و این حرفا اما نمیشه... به خدا نمیشه. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا دلم بدجوری گرفته... خیلی زیاد.

چرا خدا کمکم نمیکنه؟ اون که میدونه بدجور بهش احتیاج دارم چرا پشتمو خالی میکنه؟ چرا صداش می زنم جوابمو نمیده؟ باهام قهر کرده؟ یعنی اون لیلای قبل نیستم که تا صداش میزدم جواب میداد؟

 

 

ـ دیروز ۲۱ اسفند جشن رادیو جوان بود که من با بروبچ رفتیم اونجا (اونجا: منظورم تالار وزارت کشور)... صبح کلاسمو رفتم و می خواستم کلاس عصرم و بپیچونم که خودش کنسل شد. شانس آورزدم نمی رفتم حذف شده بودم دیگه. (خداروشکر). من و یکی از دوستام از ساعت ۱۱ راه افتادیم راس ۱۲ اونجا بودیم اما نزاشتن که بریم گفتند جشن ۳ هست شما ۲ بیایین. راس میگن ما عین الافا رفتیم اونجا. نمی دونستیم تو این ۲ ساعت چیکار کنیم که رفتیم ولیعصر و گشتن... یکی نیست به ما بگه ولیعصرم گشتن داره؟؟؟ اما بهتره هیچی بود.

خلاصه ۲ در و باز کردن و هی معطلمون کردن تا ۳ که جشن شروع بشه.

تقریبا همه دوستام اودن... همه دور هم جمع شدیم. همه دست اندرکاران رادیو جوان هم بودن. جای خیلیا خالی بود. روز خیلی خوبی بود... بماند که بعضی ها حالمو گرفتن اما در کل خوب بود. آخرشم که آقای عصار اومد و اجرای زنده داشتن و مردم مفت گیر آوردن و سواستفاده کردن و هرچی خواستن گفتن بخون...

ساعت نزدیکای ۹ بود که تموم سد و زدیم بیرون... تو راه برگشت هم حسابی خوش گذشت. اینقدر حله هوله خوردم که هنوزم که هنوزه دارم می ترکم.

نزدیکای ۱۱ بود که رسیدم خونه و ولو شدم رو تخت.

امروزم که دپرس و بیحال مثل روزای قبل... تو این هفته همش گرفته بودم به غیر از دیروز.

 

 

پ.ن ۱: تو این مدت حس آپ کردن نداشتم دیدم داره دیر میشه دیگه یه حرکتی کردم.

پ.ن ۲: قابل توجه بعضی ها اون پست قبلیم دیلیل نداره واسه شخص خاصی باشه... مگه بده حرف یه دل باشه با معبودش؟ باید مگه بنویسم واسه کی؟

پ.ن ۳: مامان و بابی عزیزم دوستتون دارم به خدا... خیلی بهتون بد کردم... منو ببخشید. (بابام هم که دوشنبه رفت نمایشگاهش تو ترکیه... احتمالا امسا هم سال تحویل بابام پیشم نیست)

پ.ن ۴:پیشاپیش سال جدید و بهتون تبریک میگم... نمیدونم کی آپ کنم. واسم دعا کینین........... انشالله امسال سال خوبی برای هممون باشه.

پ.ن ۵: به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد... یادش بخیر ۲۹/۱۱ روز سه شنبه (نقد کتاب)

پ.ن ۶: آخه دختر خوب من تا بعد عید چه جوری صبر کنم؟؟؟ قبل از عید کارت دارم واجبه به خدا

پ.ن ۷: هنوز خودمو واسه سال جدی آماده نکردم... به هرکی بدی کردم حلالم کنه تو رو خدا.

پ.ن ۸: حرف کم آوردم دیگه مخم کار نمیکنه (انگار قبلش خیلی کار می کرد)...

پ.ن ۹: توجه کردی تو ایستگاه مترو آهنگ وبلاگ منه؟؟؟ (اول آهنگ فیلم مجتون لیلی بود بعد شد آهنگ وبلاگ من... چقدر قشنگ صاحب شدم)

پ.ن 10: مرجان جون تولدت مبارک... بهترین ها رو برات آرزو میکنم.

پ.ن 11: دلم بری لیلای خودم تنگ شده.................. یه عالمه.

 

همین و بس

یا حق

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
دل نوشته

 

دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی.

دلم را بردی.چه خوب کردی! زودتر از زود دیوانه ام کن.این تنها خانه کوچیک دل را، پیش تر از پیش ویرانه تر کن! خوابم را ببر. بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پازنان، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو، نمانم. فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش، مرا بی تاب طلب دیدارت کند. امان بده!

بگذار همه این رنگ ها که به جان زمین می پاشی، عطر بنفش ها و زردها سفیدهای یاس، مستم کنند. گیج و منگم کنند. زمینم بزنند و باز برخیزم و بیفتم. بگذار همین گونه، کج و مج راه بروم ولی ذکر نامت به زیر زبانم شکوفه کند.

نمی خوام هوش را، بدون عطر حضور تو. نمی خواهم دیکته بی غلط را، بی آن که نام تو بر سر سطر نباشد. بگذار خط بخورم، اما به ذست تو. بگذار بشکفم به فرمان تو! این قامت راست، بی یاد تو، کج است و این کج به نام تو، راست می رود.

نمیخوام شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی. نمی خواهم نثری را، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی. نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و ایانش تو نباشی. می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی.

دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی.

این دل نوشته ها برای توست گفته باشم! همه چشم هایی که هم اینک مرا می خوانندند شاهدند! قلمی که با آن می نویسم. جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شوند کلمه می شود. کلماتی که  خط می شوند، رنگ می گیرند، معنا می شوند. کلماتی که پیوسته به هم، به نام تو، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط می دانند که این دل نوشته ها، فقط برای توست.

ساعت مرا می شنود. این سکوت شبانه، مرا بارها بی حجاب، با تو دیده و دم نزده! حال، در برابر موجوداتی که نمی بینمشان و تو آن ها را می بینی، می گویم: همه این وسوسه ها کار توست. من چیزی نبودم. نقطه ای در عدم تاریک. تو مرا هست کردی، جان دادی و این گونه دل از من بردی! باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی. تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی، که دوستت دارم و این دل نوشته را تو می نویسی و می خوانی و از برای توست.

دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی.

 

پ.ن: خیلی خوشحالم و شاد بابت همه چیز.

پ.ن: دلم می خواد................

پ.ن: اینم واسه شیرین جون که یه ندا میخواست از من.........................حالا خوب شد؟

(شیرین هیچ ربطی به پستم نداره. گفته باشم)

{آخه دختر چه جوری باهات بحرفم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کار دارمت. لطفا بیا}

 

پ.ن: من الان کارت دارم تا بعد عید چیکار کنم؟ (یه جوری کمکم کن...باشه؟)

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
.../
 

سلام سلام سلام

من زندم خیلی خوشحال نشین. یه کم کار دارم که دیر میام و دیر به دیر سر میزنم. اصلا نمی خوام کلاس بزارما اما به خدا نمی شه. الانم فقط یه آپ کردم که بگم زندم.

وای وای وای.......................... دیگه الاف نیستم. خیلی خوشحالم. یه جورایی سر خودمو گرم کردم. آدم شدم. نه؟

دیروز رفتم بیمارستان آتیه دیدن مامان بزرگم باورم نمیشه مامانیم که اول سی سی یو بود بعدش برنش آی سی یو و همه قطع امید کرده بودن حالا اومده تو بخش. این روز سومه که تو بخش و امروز مرخص میشه................. باید هورااااااااااااااااااا بکشم. دیروز از شدت ذوق گریم گرفت. خدایا شکرت. خیلی بزرگی. واسه این خوشحالی از همون جا دوون دوون با آشنایان پریدیم تو میلاد نور واسه گشتن و عشق و حال. حسابی دیروز خرید کردم.

واحدام هم خدا رو شکر جور شد.

این پستم همش مثل پ.ن شد واسم. همش کوتاه و مختصر. زود میام این دفعه. خیلی زود. الان وقتشو ندارم اما شاید تا شنبه آپ کردم. این فقط واسه اطلاع رسانی بود که من زندم.

 

همین و بس

 

یا حق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط لیلا |
بدون عنوان!!!
 

دیشب تو ذهنم هزاران هزاران حرف داشتم که بیام و تو وبم بزنم اما تا اومدم بلاگفا بنویسم همش پرید. اینم یه سریشونه که به زور یادم اومد. همش همه چیز یادم میره. خواهرم میگه عاشق شدی، والا نمی دونم.

 

_ دو هفته از شروع ترم جدیدم می گذره و من هنوز الاف و بدون واحد دور خودم می چرخم. خیلی سخته الافی ها. البته الاف که نیستم 11 تا واحد بهم دادن و تا 30 بهمن باید صبر کنم تا ببینم تو حذف و اضافه چیکار می تونم بکنم.

یه جورایی حقمه، خیلی بیخیالم. با همین 11 تا هم نمی دونم چه روزایی کلاس دارم و باید برم………….اسممو میشه گذاشت دانشجو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم به خودم شک دارم، نمی دونم اول ترمی چرا اینجوری شدم. اولش این باشه چه برسه به آخرش.

کلاسا که همه پیچشه، پیچش نه اگه جای من بودین و نمی دونستین کلاسا کی هست چیکار می کردین؟ (می دونم میگید میرفتم آموزش و پرینت انتخاب واحد و می گرفتم اما….)

هر روزم اینجوری شروع میشه، همش تکراری شده. ساعت 8- 9 صبح میرم دانشگاه و یه سر میزنم و میام (به قول سینا میرم سوک سوک می کنم و میام)، همینجوری. واسه این که به مامان بابا گفتم میرم دروغ نشه. چه بچه خوبیم، می بینی؟

بعد پیچش با دوستان میریم گردش تا 10 شب. به خدا ول نمی گردم اما دلم هواخوری می خواد،  اونم از نوع باحالش. بعضی وقتا میریم پارک واسه تفریح و بازی…. گاهی هم واسه خرید افتادیم میلاد و قائم و… حالشم باشه میزنیم به کوه.

صبحونه هم که هیچی نمی خورم فقط صبحونمو به شکلات صبحانه تموم می کنم و میرم، تا شب هم که هیچی فقط یه سری تنقلات. ناهار وعصرونه و شامم که دورش و خیط کشیدیم اصلا حس اونا رو ندارم.

یه جورایی دارم وقتمو تلف می کنم…………. خیلی تابلو نه؟

از این هفته شدید نیازمند وقتم که نمی دونم چیکار کنم.

خسته شدم از خودم، خسته شدم از این که وضع و دارم و همیجوری عادتم شده.

کمکم می کنی؟

هدفت کو لیلا………..

 

 

ـ  اصلا حرف از ولنتاین و این چیزا نمی خوام بزنم، حس می کنم زیادی میشه هی همه می گن. بسه بابا.

دوست دارم واسه خودم هدیه بخرم. عروسک (من خبر ندارم اما شنیدم امسال عروسک ولنتاین گاوه اونم قرمز و مشکی………… تابلو شد کسی رو ندارم واسش بخرم؟) یه جعبه پر از شکلات های جورواجور و پر از تنقلات و حله حوله (املاش و اگه اشتباه نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید).

 

 

_ اشکال از پسراس یا دخترا؟

 من از طرف خودم که یه دخترم اینو میگم.هرکی از طرف خودش بگه. لطفا.

چرا اینجوری شده اینجا؟ صاف صاف نمی تونه آدم راه بره. کاری به کاره کسی نداشته باشی بهت کار دارن. آخه یعنی چی؟ یکی توضیح بده……….. اه

تا میریم تو خیابون این پسرا که نمی زارن، مثل عقده ای ها و میان دنبال آدم و شماره میدن. حالا خوبه من اهل این حرفا نیستم وانگار هیچی نمی شنوم و آدم حسابشون نمی کنم اگه اهلش بودم دیگه چی، فوران پسر می شدم.

کمبود دارن به خدا……..(ولم کن می خوام برم ب….)

من از طرف خودم نمی گم اصلا به خودم وصلش نکنید، یعنی اومدم کلی بگم انگار گند زدم مگه نه؟

این از طرف خودمه:

" به خدا من بد نیستم، من یه دختری ام با تیپ اسپورت و یه جورایی…. بیخیال. عین اون دخترای… هم نیستم، دوستامم نیستن.

آخه مگه هیکلم چشه که میام بهم پیشنهاد میدن؟  میگن هیکلم اهلشه، به جای اونا من آب میشم از خجالت. خیلی بدبختم نه؟

مثلا با هم دانشکده ایم رفته بودیم کوه نه گذاشت نه برداشت گفت….

مثلا من با دوستام بودم و دوستم با رفیقشو اونم با رفیقش. پسره عوضی بعد سلام می گه اهلشی؟

من با همه خیلی راحتم چون بدون قصد و نیتی باهاشون طرف میشم و خیلی صمیمی، رفتاره من بده؟ یعنی سوء تفاهم میشه؟

واقعا بدبختم…………..خداااااااااااااااااااااااااا

از خیانتهای این پسرا چی بگم. دوست دوستم به من اس ام اس داده میگه بهش نگو و بیا با من و…

چه جوری میشه به این پسرا اعتماد کرد……………..هان؟؟؟؟؟؟؟؟

قصد توهین به همه پسرا رو نداشتم اما حق بده که بیشترشون همینن، دختراهم همینن. همه عین همیم اما چون از خودم مطمئنم از پسرا گفتم. ما همه خواهر و برادریم اونم از نوع دینیش. (دو نقطه دی)

 

 

پ ن 1: دلم گرفته، یه جورایی تنگولیده واسه کی نمی دونم.

این حس خیلی از دوستامه، دل گرفتگی منظورمه..........چرا همه اینجورین؟

پ ن 2: اگه به کسی توهین شد اونم از نوع مذکرش بازم معذرت می خوام قصد جسارت نداشتم. آخه آدم جوش میاره، نمی دونستم کجا و به کی بگم گفتم تو وبم بگم تا آروم بگیرم ................... ببخشید.

پ ن 3: میشه جواب چراهامو بدین؟

پ ن 4: همه میگن برف دلمون میخواد منم میگم کم نیارم.

برف امسال برف نشدا، البت برف که نمیشه اسمشو گذاشت.

یادم رفت کی برف اومد چند شنبه بود؟ بالای این شهرعزیزمون برف نشسته بود این هواااااااااااااا، یه کم پایین تر از ساعی ریز ریز میومد، نزدیکای میدون ولیعصر تگرگ گرفت اگه اشتباه نکنم، پایین تر هم نزدیکای انقلاب و 4 راه ولیعصر هیچی.حال نکردم امسال با این برف.

پ ن 5: امسالم اصلا طرف جشنواره نرفتم، با اینکه بلیطشو گیر آوردم اما حسش نبود.

پ ن 6: مامان بزرگم حالش بده، 3 شنبه بردنش تو سی سی یو.......... واسش دعا کنین.

پ ن 7: خدا رو شکر این انقلابم تموم شد، ما رو کشتن از بس توی این تلویزیون ایران از انقلاب گفتن. اصلا من که سنم قد نمی ده به این چیزا حوصلم سر میره هی از این حرفا میزنن. انگار حرف دیگه ای ندارن واسه زدن.

پ ن 8: محمد می خوام................... فهمیدی چیو میگم؟ اگه یادت رفت بگو یواشکی بگم اونم از نوع درگوشیش.

پ ن 9: بهتر نیست دیگه برم؟

هم آپم هم پی نوشتام زیاد شد.................مگه نه؟

خوبه یا نه؟ (اگه بده بگید دیگه تکرار نکنم)

 

 

بس دیگه، من رفتم.

 

یا حق

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت توسط لیلا |
نامه ای برای او

 

این جا هزاران هزار نامه نا نوشته در راه تولد، در انتظار گذر مهربان چشمان تو، مرا صدا می زنند.

اول کدام را باید نوشت؟ آن شعری که سرودم در آن شب بارانی که تو هرگز نشنیدی؟ آن نامه خداحافظی برای خودکشی، آن نامه عذرخواهی، یا آن...

معنا! من پس از سالها زندگی توانستم یکی را دوست بدارم و دلبسته اش شوم و همه چیز از همین آغاز شد. من عظمت هستی را می دیدم اما دلیلش را درک نمی کردم. حس رفتن در من بود؛ اما نه راه را می دانستم و نه به پای خود اعتماد می کردم.

هر انسانی که به دنیا می آید؛ برای یافتن گمشده ای می آید که رسالت اوست.من هم چیزی را گم کرده بودم که نمی دانستم چیست؟ بارها بارها اتفاق می افتاد که احساس می کردم آن را یافته ام، زمانی در لذت های حقیقی و ناحقیقی ام، زمانی در نوشتن هایم، زمانی در آموختن علم، زمانی در جسارتم برای بد بودن، زمانی در شعر و زمانی در تو!

اما هر بار چندی بیش نمی گذشت که دوباره همان احساس به سراغم می آمد. بی تابم می کرد، افسرده ام می ساخت. چیزهایی مرا به خاک پیوند می زد و چیزهایی مرا به آسمان سوق می داد. از آورگی میان خویشتن های درونم، میان دانستن ها و ندانستن هایم، میان داشتن ها و نداشتن هایم خسته شده بودم.

معنا! نمی دانی چقدر سخت است که باشی اما نباشی! نمی دانی چقدر سخت است که علی رغم میلت بفهمی و یا بخواهی بدانی و نفهمی! چقدر دشوار است در خودت گم شوی و زندگی ات سراسر پر باشد از تردید!

معنای خوب من! من تشنۀ یقین بودم. یقین به هر آنچه که احساس می کردم و می اندیشیدم، یقین به خودم، به هستی و به خدایی که چون سایه ای عظیم و مبهم بر تمام بودنم و زندگی ام گسترده شده بود، بود و نبود! یقین به مفهوم گناه و صواب. شاید زندگی دروغی که وجود داشتنم چنان آن را برایم تکرار کرده بود که باورش کرده بود و می دانی که باور، آدمی را به اجبار می کشاند. من باید یقین می یافتم که زندگی ام دروغ نیست، تردید در اینکه «زیستنم» فریبی اجباری باشد، مرا از آن بیزار می کرد... و من حتی به حقیقی بودن مرگ یقیقن نداشتم. من مثل کلمه ای محبوس در حلقوم کودکی لال بودم. حتی دیگر تو را نمی فهمیدم.

معنا! معنا! عجیب بود، من عشق را می فهمیدم، اما عاشق را نمی شناختم، معشوق را در نمی یافتم و زمانی این درد بزرگ را تجربه می کردم که «عاشق باشی،اما معشوقی نداشته باشی و زمانی این رنج عظیم را که معشوق باشی اما لیاقت عشق رادر خود نیابی»

 

پ ن: به جای معنا هر اسم دیگه می شه گذاشت که واسه من یکیه اما هر چی دوست دارین بزارین.

پ ن: از صادق عزیز بابت همه چیز ممنون........... خودش بهتر میدونه.

پ ن:  "از انسان ها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند با آنکه تنهایند ولی از خو می گریزند. زیرا به  حقیقت خود و عشق خود شک دارند"................ اینو یه عزیزی بهم گفت اگه دوست داشته باشه اسمشو می گم. خیلی به دلم نشست گفتم بنویسمش تو وبم.

پ ن: سعی می کنم یه پستم ادبی باشه یکیش زندگی روزانم باشه تا به همه احترام گذاشته باشم.

پ ن: یه خبر خاتمی هم کاندید شد..............فکر کنم دیر شنیدم

پ ن: معنای خوب من............

 

یا حق

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت توسط لیلا |
24 ساعت آخر زندگی
 

نمی خواستی به این زودی آپ کنم اما یه اتفاقی افتاد تا آپ کردم. 

بيشتر وقتا حس ميكنم ۲۴ ساعت براي يك شبانه روز كمه ، بايد سهم من از ۲۴ ساعت كش بياد تا من به كارام برسم و در ضمن خوب هم بخوابم .روز آخر هم باید کش بیاد . تصورم از اون روز يك روز يكشنبه اس . كه شنبه سبكباري رو گذرونده باشم . دوست دارم اين روز خاص یک روز قشنگ پاييزي باشه ، آفتاب زود غروب كنه و بتونم موقع برگشت به خونه پايين رفتن خورشيد رو حسابي ببينم .

۱ - يك قرص ك ل و ن ا ز پ ا م می خورم و يك خواب عميقه عميق بدون بودن هيچ جنبنده و تنابنده اي حتی توی خواب.

 ۲ - براي آخرين بار بعد سالها مي شينم با مامان و بابا صبحونه مي خورم . براشون حرف مي زنم و  تمام بار سنگين چند ساله رو براشون تعريف مي كنم و ميخوام كه افتحار كنن كه ليلايي دارن كه اينقدر تلاش كرد و شايد خيلي جاها موفق نبود .

۳ - براي خواهرام و برادر عزيزتر از جانم مي نويسم . براي خواهرم فقط يك جمله مي نويسم و تمام پسوردامو براش مي نويسم و براي برادرم به خاطر حرف نزدن چندين ساله يك عالمه مي نويسم و همه رو دستش مي سپارم و ....

۴ -  با دسته گل رز آبی ...

۵ - ميرم به ديدن اون دوستي كه خيلي بهش بد كردم و چنان بدون آدرس و نشون و تلفن ازش بريدم كه فكر نمي كنم عذاب وجدانش هيچ وقت راحتم بذاره .

۶ - دوست ندارم براي دوستای خيلي خوبم چيزي بنويسم و بهتره که هیچ وقت خاطره اي از روز آخر براشون نمونه . فقط يك اس ام اس كه به هر کدوم بر مبنای نوع رابطه . یکی بهترین دوست دنیاس ، یکی مهربون ترین دوست دنیا ، یک عاقل ترین و ... یک پست مخصوص دوستای هر وبلاگ.

۷ - همه دفتر يادداشت ها و خاطره ها رو ميذارم تو يك جعبه و صندوق اماناتم توي بانك و كليدش به ضميمه نامه خواهر جان . بدون هيچ وقت تلف كردني پيش به سوي يك تپه که پایینش یک دره عمیق باشه . چشمامو مي بندم و سعي مي كنم تا قبل از غروب فقط و فقط از آرامش اون لحظه استفاده كنم و راضي باشم از اين همه روزايي كه گذروندم. دم غروب چشمامو باز مي كنم و براي آخرين بار پايين رفتن خورشيد رو نگاه مي كنم و بعدشم قدم میزنم با چشمای بسته تا ته دره عمیق قشنگ.

 

پ ن ۱ : واضحه قبل اینکه خودش بیاد دارم میرم به استقبالش ؟!! 

پ ن ۲ : به محض اینکه بشنوم دارم می میرم ، میرم پیش دکترم و یک برنامه خوب برای همون یک روز زندگی میذارم و سعی می کنم آشفته نشم . به هیچکی هم نمیگم موضوع  از چه قراره چون دلم نمیخواد اشک کسی رو ببینم .

 

پایان عمرم      

تمام

 

یا حق  

 

پ.ن (چهارشنبه ۱۶ بهمن):

صادق عزیز در اسخ به پستم چنین گفت:

http://elahe_sadegh.persianblog.ir/

مرسی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت توسط لیلا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا